این روزها در آستانه سال نو فضای شهر تهران حال و هوایی هنری به خود گرفته است. سازمان زیباسازی شهر تهران با برپایی رویداد "بهارستان" هنر را به میان مردم آورده تا در راستای فعالیتهای خود پیوند هنرمند و شهروندان را رقم بزند.

به گزارش هنرآنلاین، در این رویداد میu200dتوان آثار هنری متفاوتی را دید که توجه بسیاری از شهروندان را به خود جلب کرده است. یکی از این آثار قابل توجه اثر فرزانه بهرام نوری که در بخش مجسمه و هنرهای محیطی رویداد "بهارستان" حضور دارد.

این هنرمند درباره اثر خود گفت: این اثر شامل یک سری قورباغه است که دارند برمیگردند از ماشینی که آنها را حمل میکند، به حوضچهای که نماد تمامیت طبیعت است. این قورباغهها از ورقه آهن ساخته شدهاند و به گونهای این اثر در جهت حمایت از محیط زیست است. ابعاد اثر طبیعی است و در زیر پل همت در خیابان ولیعصر نصب شده است که حوضچهای دارد با دو طرف پله و این قورباغهها در آنجا تعبیه شدهاند.

لازم به یادآوری است، رویداد هنری "بهارستان" (سالانه هنرهای شهری بهار تهران) در بخشهای مجسمه، هنرهای محیطی، گرافیک، نقاشی دیواری و تخممرغهای نوروزی همزمان با ایام نوروز 1395 در تهران برگزار میشود و تا پایان فروردین ماه آثار آن در سطح شهر در معرض دید علاقمندان قرار خواهد داشت.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان

فرادید| عکسی از جلسه کابینه اول دکتر مصدق که برای اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت و مذاکره با شرکت نفت ایران و انگلیس تشکیل شده است. تاریخ این عکس دیماه 1330 عنوان شده است. گفتنی است در 29 اسفند 1330 به دستور دکتر محمد مصدق نخست وزیر، سالروز ملی شدن صنعت نفت روز جشن ملی و تعطیل عمومی اعلام شد.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
فیروزآباد شهری در ۹۶ کیلومتری جنوب شیراز و مرکز شهرستان فیروزآباد است که در ۳ کیلومتری محوطه باستانی گور قرار دارد. این محوطه باستانی از شهرهای مهم دوره ساسانی و اوایل اسلام بوده است.


از بازار پارچه آن میتوانید پارچههای اعلا بخرید؛ پارچههایی که برای استفاده زنان فیروزآباد است که اغلب ترک قشقایی هستند و پوشش محلی دارند. منطقه دشت کیل نیز با پوشش جنگلی درختان کیل، سقز و بادام کوهی در مسیر فیروزآباد به فراشبند در ایام بهار بسیار دیدنی است.
سد تنگاب و دریاچه پشت این سد نیز از جاذبههای گردشگری فیروزآباد است و مسافرانی که از سمت شیراز به این شهر میروند یا برعکس، در مسیر خود از کنار این سد عبور میکنند.
جاده پر پیچ و خم بعد از فیروزآباد به سمت جنوب تا رسیدن به دشت کیل که در ارتفاعات این بخش از زاگرس قرار دارد، با گلهای وحشی و درختچههای بادام کوهی تصویری رویایی و نزدیک به آنچیزی است که در شمال ایران میبینیم، اما با پوششی متفاوت.
از سوی دیگر مسیر جادهای فیروزآباد تا شیراز نیز که در جهت شمالی فیروزآباد است با دریاچه سد تنگاب، دشتها و کوهها منظرهای متنوع دارد.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
کازرون فارس چهارمین مقصدی است که معرفی میکنیم؛ مقصدی که بیشتر به نرگسزار، دشتهای وسیع، غار بیشاپور و دریاچه پریشانش شناخته میشود.
این شهرستان که از نظر جغرافیایی به شیراز نزدیک است، به تنهایی قابلیت دارد که با حجم زیادی از جاذبههای طبیعی و تاریخیاش مقصد مجزایی برای گردشگران باشد.
نرگسزار روستاهای جره و بالاده کازرون تا نیمههای بهمن جذابیتی بینظیر دارد و بیشباهت به تابلو نقاشی نیست. از اسفند تا اردیبهشت بهترین زمان برای گشت و گذار در این شهرستان است که در بخش گرمسیری استان فارس قرار دارد.
دشت برم و جنگل بلوط کازرون یکی از جاذبههای طبیعی دلانگیز است که میتواند با جاذبههای تاریخی – طبیعی اطرافش یک بسته کامل گردشگری برای نوروز شما باشد.
این دشت در 30 کیلومتری شرق کازرون و در مسیر کازرون به شیراز، در منطقهای مرتفع و در ارتفاعی از 1500 تا 2400 متر از سطح دریا واقع شده و بخشی از رشته کوههای جنوب غربی زاگرس را با جنگلهای متراکم بلوط پوشانده است.
علاوه بر درختان بلوط، گونههای دیگر از درختان همچون بادام کوهی،کیالک و ارژن نیز در این دشت وجود دارد که این پوشش متنوع و متراکم در خنکی و رطوبت هوای منطقه تاثیر بسزایی دارد.
نقشبرجسته تیمور میرزا (یل آبگینه) در فاصله 18کیلومتری، غار بیشابور (مجسمه شاپور) در 60کیلومتری، غار بلهزار در 76کیلومتری، روستای زیبای دوان در 43 کیلومتری و تنگ چوگان در 55 کیلومتری این دشت وسیع و زیبا قرار دارند که تمام آنها میتوانند در برنامه سفر شما تعریف شوند.

برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
اگر برای سفر نوروزی خود به جنوب کشور فکر میکنید، بدون شک استان خوزستان، یکی از بهترین گزینهها است؛ استانی واقع در جنوب غربی کشور، با دیدنیهای تاریخی و طبیعی پرشمار.
قطعا در این سفر خاطرهانگیز، جاذبههای بسیاری وجود دارد که میتواند شما را شگفتزده کند؛ اما در میان این همه، دریاچه شهیون چیز دیگری است. دریاچه شهیون یكى از زیباترین دریاچههاى ایران است که پشت دو كوه شاداب و تنگوان در کنار روستای گردشگری پامنار دزفول شكل گرفته و چهره زیبایى به این منطقه داده است.
این آبشار در دهستان شهی که یکی از دهستانهای بخش سردشت دزفول است واقع شده؛ پس باید در ابتدا به شهرستان دزفول در شمال خوزستان و در 150 کیلومتری اهواز، مرکز این استان بروید. پس از آن میتوانید از طریق یک راه آسفالته 75 کیلومتری که دزفول را به شهیون متصل میکند و تا آخرین روستا یعنی آبیدسری کشیده شده، به این دهستان بروید.
در ادامه برای رسيدن به اين درياچه بايد از جاده شهيون تا رسيدن به جاده انحرافي درياچه طي مسير کرد. اين جاده تا پاي درياچه بهصورت آسفالته است و در قسمتي مشخص از کنار درياچه يک پارکينگ مناسب همراه تعداد زيادي قايق براي گردشگران قرار داده شده است. پس از آن و با يک ساعت پياده روي ميتوانيد به منطقهای بسيار زيبا و سرسبز و پوشيده از درختان نخل برسيد.
در اين مکان چشمهاي قرار دارد که از بالاي کوه سرازير شده و در قسمت پايين نيز منظره بسيار زيباي درياچه دیده میشود. وجود چند جزیره كوچك و بزرگ كه روى آنها انبوهى از درختان كُنار و بادام كوهى قرار گرفته، جلوه دیگرى به دریاچه بخشیده است.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
ساعت رسمی کشور ساعت ۲۴ روز یکم فروردین ماه یک ساعت به جلو کشیده میشود.
به گزارش تسنیم، بر اساس «قانون تغییر ساعت رسمی کشور» مصوب 1386 مجلس شورای اسلامی، ساعت رسمی کشور در ساعت 24 اول فروردین ماه هر سال یک ساعت به جلو کشیده می شود.
بر پایه این گزارش، مهرماه سال 1386 قانون تغییر ساعت رسمی کشور پس از تصویب در مجلس شورای اسلامی و تائید شورای نگهبان ، برای اجرا به معاونت برنامه ریزی و نظارت راهبردی ریاست جمهوری ابلاغ شد.
بر اساس ماده واحده این قانون، ساعت رسمی کشور هر سال در ساعت 24 روز اول فروردین یک ساعت به جلو کشیده می شود و در ساعت 24 روز سی ام شهریور به حال سابق برگردانده می شود.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان




برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
پلیس بلژیک صلاح عبدالسلام، مظنون اصلی حملات تروریستی 13 نوامبر در پاریس را بازداشت کرده است.
فرادید| پلیس بلژیک صلاح عبدالسلام، مظنون اصلی حملات تروریستی 13 نوامبر در پاریس را بازداشت کرده است.
به گزارش فرادید، این مرد بلژیکی روز جمعه در پی تیراندازی پلیس در جنوب بروکسل بازداشت شد. کوئن جینز، وزیر دادگستری بلژیک نیز با تائید خبر دستگیری عبدالسلام گفت: «ما او را بازداشت کردیم.»
دادستانی فدرال بلژیک نیز خبر دستگیری عبدالسلام را تائید کرد. گزارش ها حاکی از آن است که در حین عملیات دستگیری در منطقه مولنبیک بروکسل، پس از شلیک پلیس به سمت عبدالسلام، وی از ناحیه پا زخمی شد. وی سپس به بیمارستان انتقال یافت.
پیشتر در روز جمعه دادستانی فدرال بلژیک تایید کرده بود که پلیس در جریان حمله به آپارتمانی در بروکسل، اثر انگشت صلاح عبدالسلام را یافته است.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
رضا براهنی نویسنده، شاعر و منتقد ادبی چپگرای ایرانی است. او عضو کانون نویسندگان ایران و یکی از چهرههایی است که در سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۷ برای تشکیل کانون نویسندگان ایران با جلال آل احمد همکاری داشت. آثار او به زبانهای مختلف از جمله انگلیسی، سوئدی و فرانسوی ترجمه شدهاست.
همه اهالى تبريز مى دانند كه اواسط تابستان سال ۳۲ آقاى محمد رستمى رضايى پسرش رحمان را گوش تا گوش در كنار رودخانه سر بريد. كارش چنان سريع بود، و انگار از روى نقشه قبلى، كه كسى در ابتدا متوجه قضيه نشد تا او را در نيمه راه از اين كار منصرف كند. رهگذرهاى خسته و كوفته كه با سرهاى خميده داشتند از كنار رودخانه در غروب خفه و خفه كننده تابستان تبريز به طرف خانه هاشان مى رفتند موقعى متوجه اين كار شدند كه خون گلوى رحمان ناگهان به هوا جست زد و بعد جارى شد و گودال كوچكى را با سرخى جوشان خود پر كرد، و بعد از گلو به پايين رحمان، تمام اندامش، جستى پرارتعاش به عقب و جلو و چپ و راست زد و مثل مستى كه ناشيانه سرش را دزديده باشد، اندام متشنج تلوتلو خورد، و يكى دو قدم دورتر از گودال خون، مثل عدل پنبه آب ديده به زمين افتاد.
آقاى رستمى كاكل سر را به دست گرفت، لحظه اى در چشم هاى رحمت، كه هم حسرت زندگى و هم وحشت مرگ در آنها خانه كرده بود نگاه كرد و بعد سر را از همان كنار رودخانه به بستر رودخانه پرت كرد. رودخانه مثل هميشه خشك بود و پر از زباله هايى كه مردم شب و روز از هر دو طرف در آن خالى مى كردند. سر رحمان در ميان تلى از زباله ها افتاد. آقاى رستمى كارد را هم توى رودخانه انداخت تازه در آن موقع بود كه مردم متوجه فاجعه شدند و عده اى فرياد زدند: «كشت! پسرشو كشت!»
يك عده فرياد زدند: «آجان! آجان و عده اى ديگر گفتند، بيايين! بيايين! پسرشو كشت!» در غوغاى عظيمى كه پيش آمده بود كسى نمى دانست چه كار بايد بكند. آقاى رستمى راهش را از ميان مردم باز كرد، سينه جلو داد و راه افتاد. مردم وحشت زده، با چند قدم فاصله، دنبالش راه افتادند. وحشت قتل و خونريزى ديوانه شان كرده بود. جيغ مى كشيدند و دنبال قاتل راه مى رفتند. انگار دنبال ديوانه اى راه افتاده اند. فقط موقعى واى ايستادند كه از روبه رو سر و كله دو پاسبان، يكى قدبلند و قلچماق، ديگرى باريك و كوتاه تر از اولى، پيدايشان شد.
يك نفر فرياد زد: «ممدآقا، ممدآقا پسرشو كشت! پسر پونزده سالشو!» پاسبان ها، لرزان لرزان، با چشم هاى از حدقه برآمده، مثل اينكه دارند به يك گرگ هار وحشى نزديك مى شوند، به آقاى رستمى نزديك شدند. سر و صورت خونين، چشم هاى شوم و وحشى، پيرهن خيس و رگ هاى برآمده آقاى رستمى، آن دماغ دراز، با منخرين گشاد و لرزانش، پاسبان ها را متقاعد كرد كه مردم راست مى گويند. ولى به نظر مى رسيد هر دو قبول داشتند كه آقاى رستمى بدون كوچكترين مقاومتى خود را در اختيار آنها خواهد گذاشت. هر چند در آن لحظه بيشتر به مردى مى ماند كه سربلند از ميدان جنگ برگشته است، بايد سينه اش را جلو بدهد، پيشانى اش را بالا بگيرد، دماغ مردانه و مغرورش را رو به هوا نگه دارد و حتى اجازه ندهد كه در چشم هاى وحشى اش، بارقه اى از رحم و شفقت سوسو بزند. همه چيز چنان سريع اتفاق افتاده بود كه انگار فقط يك لحظه همه مردم موقع رفتن به خانه هاشان، با هم كابوس وحشتناكى را ديده بودند كه بعداً به هر زبانى، در هر جا كه تعريفش را مى كردند، كسى باورش نمى شد.
پاسبان ها قاتل را سوار درشكه كردند و خود اين ور و آن ور او روى صندلى نشستند و يكى از آنها به درشكه چى گفت تندتر برود. معلوم بود كه نمى خواستند جمعيت دنبالشان بيايد. كلمه اى بين پاسبان ها و قاتل رد و بدل نشد. پاسبان هاى جوان گاهى زيرچشمى نگاهى به آقاى رستمى مى انداختند ولى انگار جرات آن را نداشتند كه برگردند و درست و حسابى نگاهش كنند. قاتل نشسته بود و طورى به اطراف خود بيگانه بود كه انگار كارى بزرگ، كارى قهرمانى از او سر زده و مردم به جاى آنكه به پسر او احساس ترحم بكنند، بايد از خود او قدردانى كنند كه كار را با مهارت يكسره كرده بود. كسى نمى دانست در مغز او چه مى گذشت. عده اى چند دقيقه اى پشت سر درشكه دويدند، ولى وقتى كه ديدند بى فايده است برگشتند و رفتند سراغ تن بى سر و سربى تن رحمان. به اين زودى از مسجد آن طرف رودخانه تابوت آورده بودند. يك نفر از اهالى محل پريده بود توى رودخانه، و سر رحمان را توى پارچه پيچيده بود و آورده بود بيرون. تن رحمان را روى تابوت انداخته بودند. يكى از اهالى محل پتو آورده بود حالا سر و بدن توى تابوت با پتو پوشانده بودند، و بعد لااله الاالله گويان راه افتاده بودند به طرف مسجد. حالا چراغ هايى تك و توك در اطراف رودخانه روشن بود. از دور صداى آوازى ولگرد و غمگين به گوش مى رسيد. گنبد صاحب الامر در آن طرف رودخانه در تاريكى فرو مى رفت. رحمان داشت به شهدا مى پيوست. تابوت بالا سر مردم مثل پر كاه حركت مى كرد. روح رحمان حتماً سبك بود. بچه پانزده ساله چه گناهى كرده بود؟
آن وقت شهر را شايعات مختلف درهم پيچيد. كلافى به هم تنيده شد كه هزار سر داشت اما هيچ سرى كلاف را باز نمى كرد. كلاف روزنامه شفاهى شهر بود. آقاى رستمى، كارمند اداره دارايى، سى و شش ساله، چند روز پيش با زنش دعواش شده بود. پسرش رحمان طرف مادر را گرفته بود. پسر كوچكتر، طاووس، كوچكتر از آن بود كه طرف يكى از دو طرف را بگيرد. پدر فكر كرده بود مادر و پسر با هم دست به يكى كرده اند كه پول هايش را از چنگش درآورند. آيا پدر واقعاً پول و پله اى هم داشت؟ كارمند جزء دارايى كجا، پول كجا؟ پدر طبق نقشه قبلى پسرش را به كنار رودخانه كشانده بود. توى راه، چه محبت ها كه به پسرش نكرده بود. وسط راه براى پسرش بستنى خريده بود و ايستاده بود به تماشاى او تا خوردن بستنى را تمام كند. بعد دستش را دور گردن پسرش انداخته بود، كارى كه هيچ پدرى در تبريز در حق پسرش نمى كرد. پسر را كه نبايد پررو كرد. بعد كه رحمان مطمئن شده بود كه كينه پدر به كلى رفع شده، آقاى رستمى، به يك چشم به هم زدن، كاردش را درآورده، پسرش را بلند كرده بود و به زمين زده بود و كار را يكسره كرده بود. اين روايت كه در محله «ششگلان» رواج داشت تا طرف هاى «حيدر تكيه سى» و «سامان ميدانى» آمد و همان جا تقريباً فروكش كرد.
طرف هاى «اميرخيز» مى گفتند آقاى رستمى ديوانه است، و به علت جنون پسرش را كشته، والا دليلى نداشت كه پسرش را به آن صورت فجيع كشته باشد! در «منجم» مى گفتند، پسر با پدر يكى بدو كرده، پسر تخس و غد بود. همسايه ها همه شكايت مى كردند. يك بار هم او را توى آب انبار ديده بودنش و يك بار توى «گجيل» زده بود توى گوش مردى كه توى حمام «ورجى باشى» كيسه كش بود. در «راسته كوچه» شايع شد و... دو بچه از مرد ديگرى بودند كه سر كوچه بقالى داشت و بقال چند روزى بود كه مغازه اش را باز نمى كرد. آخر چه چيز جز مسئله ناموسى امكان داشت سر پسر را دم تيغ پدر بدهد؟ در «ويجويه» پايين و سر «حكم آباد» و «قره آغاج» تا «نادر ميدانى» قابله اى كه اغلب بچه هاى محل را توى خانه هاشان به دنيا آورده بود و حالا ديگر قابلگى را به دخترش سپرده بود، مى گفت آقاى رستمى موقع تولد شكل اژدهايى بود كه خون از دهانش مثل شعله آتش زبانه مى كشيد. چشم هاى بچه از همان بدو تولد باز بود و باز هم ماند، حتى موقع خواب، چشم ها باز بود.
همين قابله شايع كرد كه آقاى رستمى بچه اى بود هفت انگشتى، و درست است كه او بارها بچه شش انگشتى ديده بود، ولى هرگز بچه هفت انگشتى نديده بود. زمانى كه روس ها تبريز را اشغال كرده بودند دو انگشت اضافى آقاى رستمى را گلوله برده بود. به علاوه همين قابله مى گفت، مگر يادتان نيست كه چطور يك بار آقاى رستمى بچه دوازده ساله كه بود رفت زير كاميون؟ شما كه به چشم خودتان ديديد كه كاميون او را زير گرفت و همه فكر كرديم مرده، ولى كاميون كه رد شد، او خنديد، بلند شد، بشكن زد، براى همه ما شكلك درآورد و راهش را كشيد، رفت. اگر قابله پير خيالاتى شده بود يا مثل هر قابله ديگر پرچانگى مى كرد، در خيابان پهلوى، شايعات مربوط به محمد رستمى رضايى از نوعى ديگر بود. استادان دانشگاه، معلمان مدارس و دانشجويان با واقع بينى تمام مسئله را بررسى مى كردند. بسيار خوب! وضع مالى آقاى رستمى تعريفى نداشت. بالا رفتن قيمت ها او را مستاصل كرده بود. با بقال سر كوچه، رئيس بلافصلش و از آن بالاتر با رئيس اداره، حتى گويا با يك دلال فرش، اخيراً دعواش شده بود. وضع مادى، وضع روحى انسان را مستاصل مى كند. براى كسانى كه تنى به تن تفكر چپ ساييده بودند، قضيه به صورت ديگر روشن بود.
آقاى رستمى نمى توانست زندگى خود را اداره كند و چون مى ترسيد آبرويش بين مردم برود و بچه هايش دست تكدى به سوى آشنا و بيگانه دراز كنند، پسر بزرگش را كشته بود تا بدين وسيله خود را بالاى دار بفرستد و از شر اين فقر وحشتناك خود را خلاص كند. حتى عده اى از مردم كه دل خونينى از دولت مركزى داشتند، مى گفتند اگر دولت خودمختار مانده بود حتماً از اين اتفاقات نمى افتاد، چرا كه جلو حركت به سوى فساد اجتماعى از همان اول گرفته مى شد و حالا پسر پانزده ساله سرومروگنده در كنار پدرش به خدمت خلق درآمده بود. از همه بدتر و خرافى تر مادربزرگ من بود كه مى گفت، خون كه چشم آدم را گرفت، آدم نه پسر مى شناسد نه پدر، نه برادر مى شناسد نه خواهر، نه مادر مى شناسد نه مادربزرگ. و هر چه كارد، چنگال، قاشق، چكش، كلبتين، پيچ گوشتى و ميخ و اره و حتى بند كفش بود، جمع كرده بود و جايى قايم كرده بود و موقعى كه پدرم چكش مى خواست تا ميخى به ديوار بكوبد، چون به همه كلك هاى پسرش وارد بود، مادربزرگ كفشش را درمى آورد و مى داد دست پدرم كه ميخ را با پاشنه همين كفش بكوب، كارى از دست چكش ساخته نيست.
و يا اول من و يازده برادر و خواهرم را از حريم دسترس پدر با هزار دوز و كلك دور مى كرد و چكش را مى داد دست پدرم، بعد از آنكه كارش تمام شد، چكش را از دستش مى گرفت، بى آنكه خم به ابرو بياورد. خود مادربزرگ بيدى نبود كه از اين بادها بلرزد. آيا به راستى همه چيز اينقدر مبهم و پيچيده در انواع مختلف نيازهاى ناشى از تخيل مردم بود؟ يا اينكه چيزى شفاف، عملى دقيق، قرص و شفاف، اول به صورت يك بارقه درخشان فكرى، يك فرمول زيباى رياضى، نوعى معمارى باشكوه از خون و جنايت، به صورت يك فرضيه ازلى و ابدى، در ذهن آقاى رستمى راه يافته بود و او چون نمى توانست آن فرمول زيبا را بيان كند، قادر نبود آن معمارى باشكوه را عملاً به وجود بياورد، چون او نمى توانست آن بارقه درخشان را به آهن و پولاد تبديل كند و آن را به شكل مجسمه اى به اعصار آينده تقديم كند، تصميم گرفته بود فرضيه خود را در عمل و در عرصه زندگى به اجرا درآورد؟ آيا آقاى رستمى واقعاً يك هنرمند بود؟ فيلسوف بود؟ و يا اينكه از ابتداى زندگى اش، از همان روزى كه آن قابله ويجويه او را از شكم مادر گرفته بود، براى اين عمل جنايت بار و وحشتناك پرورش يافته بود و حالا پس از طى يك دوره مقدماتى كه مدت سى و شش سال طول كشيده بود، بالاخره در آن روز گرم تابستان سال ۳۲ تصميم خود را اجرا كرده بود؟
ولى نه! شايعه نمى گذارد روشن تر فكر كنيم. شايعه مى پوشاند و لخت مى كند و دوباره مى پوشاند و آنقدر به اين لخت كردن و پوشاندن حقيقت ادامه مى دهد كه گاهى لخت، پوشيده به نظر مى آيد و پوشيده، لخت. در چنين احوالى روشن تر فكر كردن غيرممكن مى شود. از زبان مامورهايى كه آقاى رستمى رضايى را به كلانترى برده بودند شايع شد كه قاتل پس از ارتكاب قتل حافظه اش را از دست داده. عده اى اين فراموشى را نعمت بزرگى مى دانستند، به دليل اينكه چگونه يك پدر مى توانست تحمل يادآورى جنايتش را بر خود هموار كند. بعد شايع شد كه او مدام مى گفت، رحمان، رحمان، رحمان خواهد آمد و مرا از زندان و طناب دار نجات خواهد داد، رحمان ناجى من است آيا مردم مى خواستند وجدان خود را راحت كنند؟ عده اى مى گفتند او از قتلى كه كرده نادم است و اميدوار است به دار آويخته شود و فقط موقعى راحت خواهد شد كه به سزاى اعمالش رسيده باشد و بعد گفتند كه آخرين آرزويش اين بود كه در تشييع جنازه پسرش شركت كند و او را به دست خود كفن و دفن كند. انگار بعضى ها اصلاً نمى فهميدند چه مى گويند. عده اى مى گفتند آقاى رستمى مردى بود مومن و مقدس، نمازش هرگز ترك نمى شد و شب هاى احيا تا صبح توى مسجد مى ماند، هيچ مردى صورت زنش را نديده بود و هيچ زنى نديده بود كه نگاه آقاى رستمى چپ و راست بچرخد. شايعه ديگر هم اين بود كه آقاى رستمى توى كلانترى و بعدها در بازرسى و در دادگاه گفته بود: خوب كردم، كشتمش. دوستش داشتم، ولى كشتمش، به شما چه؟ خودم خلقش كرده بودم خودم هم نابودش كردم. عده اى ديگر هم بودند كه مى گفتند رحمان آقاى رستمى از مادرى ديگر بوده، نه از مادر طاووس و زن آقاى رستمى او را مجبور كرده بود كه رحمان را سر به نيست كند، و چون آقاى رستمى عاشق زنش بود و نمى توانست خلاف ميل او دست به كارى بزند، بالاخره تصميم قطعى را گرفته بود و در كنار رودخانه كار را يكسره كرده بود [...] مادربزرگ من در ميان شايعات ديگر اين شايعه را هم شنيده بود و هر روز صبح موقعى كه پدرم مى خواست شلوارش را بپوشد، مادربزرگ چادرش را باز مى كرد و جلو پدرم مى گرفت و به ما هم چشم غره مى رفت كه دور شويد، كور شويد! و مردم؟ مردم فقط منكر يك چيز نشده بودند، و آن اينكه آقاى محمد رستمى رضايى، كارمند دارايى تبريز، پسرش رحمان را گوش تا گوش سر بريده. مهم، هسته اوليه حقيقت بود كه مثل كوه «عينالى» در شمال شهر، كه در طول هزاران سال دست نخورده باقى مانده بود.
وقتى كه غروب از كنار رودخانه به خانه برمى گشتيم، پدرم، درست در جايى كه آقاى رستمى رضايى پسرش را سر بريده بود، مى ايستاد، دو دستش را به هم حلقه مى كرد و با حس تشنجى غريب آنها را به هم مى فشرد، شانه هايش را بالا مى آورد، و حتى نفسش را نه تنها در سينه، بلكه توى عضلات و استخوان هايش حبس مى كرد و به زباله هايى كه زمانى سر رحمان روى آنها انداخته شده بود، خيره مى شد. هيچ سر در نمى آوردم كه در چه عوالمى سير مى كرد، ولى فشارى كه به خود مى آورد، تحمل ناپذير بود. زير لب مى گفت، عجب مردى! چه كار بزرگى كرده! تصور من اين بود كه پدرم به سرش زده. اين لحظه، اين خيره شدن، اين از خود بى خود شدن چه معنايى مى توانست داشته باشد؟ با فشارى كه به دو دستش وارد مى كرد و نفسى كه در سينه حبس مى كرد، مى خواست قدرت خارق العاده غريبى را كه انگار از يك جاى غيبى بر او وارد مى شد و او را از خود بى خود مى كرد، تخفيف دهد. صورتش سرخ مى شد، رگ هاى گردنش به كلفتى انگشت هايش مى شد و من مى ترسيدم پيشانى اش شكاف بردارد و ناگهان شاخ بلندى از وسط پيشانى بيرون بزند. ولى لرزشى غريب تنش را سراپا تكان مى داد. مثل آدمى مى شد كه انگار انزالى ناگهانى، تند، مثل صاعقه، درست در ملاءعام، به او دست داده و او مجبور است خود را از شر آن خلاص كند، وگرنه ديوانه مى شد. من از او فاصله مى گرفتم و تماشايش مى كردم. واقعاً پدر بودن چه چيز مرموزى بود!
اين قبيل لحظات شبيه بعضى صبح ها بود كه پدرم ناگهان لگدى به پهلوى هر كدام ما مى زد و مى گفت يك چيزى تنتان بكنيد، مى خواهم ببرم يك چيزى نشانتان بدهم. همه سراسيمه بلند مى شدند. مادربزرگ، مادر، همه بچه ها. مادر مى پرسيد، باز چه شده؟ پدر مى گفت به تو مربوط نيست. هر چه دستمان مى رسيد تنمان مى كرديم. زمستان و تابستان، بهار و پاييز، فرقى نمى كرد. كفش كه مى پوشيديم يك پاشنه مان را دم در بالا مى كشيديم، پاشنه ديگر را سر كوچه. «از گود مرده شوخانه» بالا مى رفتيم. يادم هست هميشه مادرم هم مى آمد. مادربزرگ مى ماند خانه. پدر مثل كسى كه مى رود حق خودش را از كسى بگيرد با قدم هاى تند و بلند از كوچه بالا مى رفت و به سرعت به «گجيل» مى پيچيد. از آنجا يا از «ناچره لر» رد مى شد، چون كه مى دانست صبح زود از بدكاره ها خبرى نبود و فقط چند سگ مردنى اين ور و آن ور پرسه مى زدند و يا پادوها و قوادها، با چشم هاى خواب آلود كنار درهاى بسته، روى زمين نشسته بودند و نان و پنيرى را كه روى بريده روزنامه گذاشته بودند، با اوقات تلخى مى خوردند. اگر پدر حوصله داشت، از كنار باغ گلستان راه مى افتاد و چون جمعيت را مى ديد كه شتاب زده از هر طرف، به طرف خيابان پهلوى راه افتاده، به ما نهيب مى زد كه عجله كنيم تا زودتر خود را به ميدان برسانيم. به سرعت توى «پهلوى» جلو مى رفت و ما مى دويديم تا خود را به او برسانيم. مادر پشت سر ما، چادر به سر، نفس زنان مى آمد، و گاهى داد مى زد، وايستين تا من هم برسم! در اين فريضه اى كه پدر بر گرده ما سوار كرده بود، هيچ گونه وقفه اى جايز نبود. بايد به پدر مى رسيديم. حتى اداى راه رفتن او را درمى آورديم. پشت سر را كه نگاه مى كرديم، مى ديديم كه مادر چادرش را باز كرده، بسته دور كمرش، فقط روسرى اش مانده. كفش هايش را هم درآورده، هر لنگه اش را در يك دست گرفته و دارد مى آيد.
و او از ميان جمعيت نفس زنان مى دويد و فرياد مى زد: «حيدر! عبدالله! جوانمرگ شين انشاءالله. يه قدرى يواش تر برين تا من هم برسم.» و اگر پدر صدايش را نمى شنيد، فرياد مى زد: «به اون پدر سوخته بگين مگه حلوا خيرات كردن! واسه چى اينقدر تند مى ره!» پدر يا حرف هاى او را نمى شنيد و يا اگر مى شنيد اعتنا نمى كرد. بى اعتنا به همه، با يك شتاب جنى خودش را مى رساند به ميدان شهردارى. ميدان شلوغ بود. هوا داشت به تدريج روشن مى شد، پدر راه را باز مى كرد و با سروسينه جلو مى رفت، ما از پشت سر جاى خالى شده را پر مى كرديم و پيش مى رفتيم. بعد پدر بلندمان مى كرد، يكى مان را مى گذاشت روى شانه راستش، يكى ديگر را مى گذاشت روى شانه چپش، و يكى مان را هم از همان جلو بلند مى كرد روى سينه اش نگه مى داشت. بعد مى گفت: «نگاه كنين! اون بالا رو نگاه كنين!» نگاه مى كرديم.
اول پاها را مى ديديم، بعد زانوها را، بعد وسط پاها را كه خيس خيس بود، بعد شكم را كه بالا مى رفت و پايين مى آمد، و بعد سينه را و بعد گلو و گردن را كه راست و شق ايستاده بود و بعد صورت را مى ديديم كه از آن پايين، از جايى كه پدر ما را بلند كرده، ايستاده بود، دچار تشنجى غريب بود. تصوير از آن بالا در ما حلول مى كرد. با حالات پدر، آن پايين، يا پشت سر، عضلات گردن و شانه هاى پدر در كنار ما، در زير تن ما، پشت سر، كش مى آمد و متشنج مى شد. پدر مى گفت: «آره! آره! داره جون مى كنه! تموم كن! تموم كن!» بين حركات مرد در آن بالا و حركات پدر در آن زير رابطه موزونى برقرار مى شد، ولى فقط چند لحظه و به محض اين كه حركات مرد فروكش مى كرد، شوق و هيجان پدر هم فروكش مى كرد و او ما را از آن بالا و يا از روى سينه اش مى انداخت پايين. انگار ما ديگر به درد نمى خورديم. ما را مثل حرامزاده ها از خودش دور مى كرد. بعد، بى آنكه حرفى بزند، راهش را از ميان جمعيت دوباره باز مى كرد و برمى گشت و مى رفت. تا ديروقت شب از پدر خبرى نمى شد. مادر ما را به خانه برمى گرداند. در آن فاصله هرگز معلوم نمى شد پدر كجاست. موقع برگشتن مادر مى گفت: «نديدين چشم هاى پدرتون چقدر سرخ شده بود. انگار داشت خفه مى شد.» عبدالله مى گفت: «طورى دست هاش رو به بغلاى من فشار مى داد كه وحشت مى كردم. كم مونده بود دنده هام خرد شه!»
گاهى پدرم مرا هم روى دست هايش بلند مى كرد. دست هاى درشتش زير بغل هايم را فلج مى كرد. حس گم و شوم آزارم مى داد. اين حس شوم را هم در ميدان داشتم، هم كنار رودخانه. چشم هاى سرخش را به زباله مى دوخت. عضلات و رگ هاى دستش تير مى كشيد. مى گفت: «كار بزرگى كرده! چه كار بزرگى كرده!» هيچ سر درنمى آوردم. در چه عوالمى سير مى كرد! بعدها حدود سال سى و نه و چهل بود كه روزى حوالى غروب، برادرم احمد در خانه وقفى را باز كرد، آمد تو. مادرم را صدا زد: «مادر! مادر! پدرم ديوونه شده، مى خواست بندازدم تو رودخونه. من دويدم، اومدم خونه. پدر شروع كرد به دويدن تو رودخونه.» مادر بلند شد. رفتيم كنار رودخانه. از پدر خبرى نبود. يكى مى گفت از اين ور رفت، ديگرى مى گفت از آن ور رفت. گفتند طرف هاى «حيدر تكيه سى» ديده اند كه به طرف شمال شهر مى دويده. شمال شهر جايى جز «عينالى» نبود. بالاى كوه نمى توانست رفته باشد. خسته و مضطرب به خانه برگشتيم. مادربزرگ گفت هر جا رفته باشد، شب به منزل برمى گردد. يك شب، دو شب، سه شب، چندين هفته، چندين ماه منتظر شديم. كلانترى را خبر كرديم. با چند پاسبان، چند نفرى از عينالى بالا رفتيم. همه جاى كوه، مسجد، همه سوراخ سنبه ها را گشتيم، آمديم پايين. از آن به بعد، اغلب از ته همان حياط وقفى مى ايستاديم به تماشاى كوه. فكر مى كرديم جايى آن بالاهاست، ولى طورى قايم شده، كه كسى هرگز پيدايش نخواهد كرد.
وسط هاى زمستان بود. برف همه جا را گرفته بود. شايع شده بود اخيراً چند گرگ از صحراى اطراف «آجى چاى» يا «يكه توكاملار»، شب از توى رودخانه يا از بالاى پل رد شده، وسط هاى خيابان «منجم» آمده اند. اطراف پل «منجم» پاسبان تفنگ به دست گذاشته بودند. و شب ها مردها پوستين تنشان مى كردند، چوب به دست مى گرفتند و دم درها كشيك مى دادند و يا لحاف به سر مى انداختند، مى رفتند پشت بام ها و انتظار گرگ را مى كشيدند.
شايع شد روى پل ششگلان و اطراف آن، و طرف هاى پل بالاى راسته كوچه هم مردم و پاسبان ها كشيك مى دادند. سايه هاى گرگ ها را ديده بودند. پاسبان ها حتى تيراندازى هم كرده بودند. رد پاى گرگ اطراف پل ها ديده شده بود، اما از خود گرگ خبرى نبود. بعضى از آدم هاى «گود» هم شب ها در كشيك دادن شركت مى كردند. من و عبدالله هم گاهى لحاف سرمان مى كشيديم مى رفتيم پشت بام. گاهى كه برف نمى آمد، ماه بالا مى آمد و سينه «عينالى» را روشن مى كرد. اگر دقيق مى شدى حركت ماه را از خلال ابرهاى سفيد و كم پشت مى ديدى، و بعد طرف هاى صبح، وقتى كه صداى زنگ قافله ها بلند مى شد، گاهى از خلال صداى مناجاتى يخ زده، سوت كشيده و ممتد تيرى هم به گوش مى رسيد. و در يكى از اين شب ها بود كه مادربزرگ سخت مريض شد و پيش از آنكه بميرد گفت: «اگه تا سه روز پس از مرگ من پدرتون نيومد، يا مرده، يا فقط ممكنه رفته باشه زير ارك. زير ارك قبلاً يه شهر بود.»
فرداى آن روز عبدالله با يك مشت كتاب وارد خانه شد و شروع كرد به تحقيق درباره ارك و ثابت شد كه يك دهانه شهر زير ارك، طرف هاى «آجى چاى» بود و دهانه ديگرش طرف هاى «باغمشه»، و كسى به ياد نداشت كه در طول صدسال گذشته كسى به زير ارك راه يافته باشد، يا اگر آن زير رفته بود، جان سالمى برده باشد.
يك شب من تازه از پشت بام پايين آمده بودم و داشتم دراز مى كشيدم كه ديدم مادربزرگ بيدار است. گفته بود جايش را رو به قبله بيندازيم ثواب دارد. باورم نمى شد كه مادربزرگ بميرد. فكر مى كردم خود را آماده مى كند تا اگر پدرم برگشت به او ثابت كند كه به خاطر او رو به قبله مى خوابيده تا نشان دهد كه مرگ را به گم شدن او ترجيح مى دهد.
تازه خوابم گرفته بود كه ناگهان صداى مادربزرگ بيدارم كرد.
مادر هم بيدار شد. مادربزرگ گفت: «صداى در را نشنيدين؟» مادرم گفت: «خواب ديدى خير باشه!» مادربزرگ گفت: «دو تقه به فاصله كم و بعد يك تقه به فاصله زياد! يادت نيست؟» مادرم گفت: «درست. ولى از تقه خبرى نيست.» همه ساكت شديم. و بعد تازه دوباره دراز كشيده بوديم، كه مادربزرگ گفت: «نگفتم؟» همه با هم از توى برف ها دويديم دم در. فقط مادربزرگ توى اتاق ماند. در را كه باز كرديم توى تاريك روشنى برف و سپيده دم، پوستين به دوش، غولى استخوانى، جلومان ايستاده بود. بى آنكه حرفى بزند وارد حياط شد و راه افتاد به طرف خانه. مادر اصلاً حرفى نمى زد.
مادربزرگ گفت: «هيچ فكر منو نكردى اين همه وقت؟» باز هم حرفى نزد. مادر چراغ را روشن كرد. اعضاى صورت پدر درهم پيچيده بود. مشتى استخوان و ريش و سبيل و ابرو، با همان چشم هاى گنده كه حالا رگه هاى قرمز سطح آنها را پوشانده بود. لباس هايش گشاد شده بود و به تنش زار مى زد، كنار پنجره نشست و به بيرون خيره شد. مادرم ما را كشاند برد توى اتاق ديگر. تا صبح كنار در خوابيد، مى ترسيد بلايى سر ما بيايد. فكر مى كرد ما همان بچه هاى سابق هستيم. بيدار كه شديم، پدر رفته بود. چيزى توى منزل نمى خورد. فقط شب ها ديروقت مى آمد خانه و ما هرگز نفهميديم كه خواب و استراحت دارد يا نه. آن فاصله وحشتناك كه از بدو زندگى بين ما و او وجود داشت، ادامه يافت. تا اينكه روزى خبر آمد كه گذاشته اندش توى مسجد. فقط مادرم رفت و نگاه كرد و وقتى كه بيرون آمد، گريه مى كرد. روزنامه كه درآمد فهميديم كه پدر خود را از ارك پايين انداخته. چرا؟ چرا؟ لابد اگر خودش بود مى گفت، كار بزرگى كرده، كار بزرگى كرده. من سردرنمى آوردم. چرا؟ بعدها بود كه من به علت وحشتم از ارتفاع بلند پى بردم. مادر مى گفت: «من از لباس هاش فهميدم خودشه. يا سرش را بريده بودند از اون بالا انداخته بودنش پايين يا موقعى كه خورده بود زمين لت و پار شده بود.»
حالا بيست سالى از ماجراى آقاى محمد رستمى رضايى مى گذرد. روزنامه را گذاشته ام جلوام، نشسته ام. يكى از همكلاسى هاى سابق برايم كتاب آورده. گفته بودم كسى را نمى خواهم ببينم. از پشت ديوار صدايش را مى شنيدم. مى گفت: «خيلى خب، اگر نمى خواد، نمى بينمش. ولى اين كتاب را بدين بهش.» داشتم به حرف هايش گوش مى كردم، كبرى باجى از آن ور داد زد: «نخارون! نخارون! زير چشمته! نخارون!»
من دستم را پايين انداختم حالا چند وقت مى شود كه صورتم را درست و حسابى نديده ام! من فقط صورت ديگران را ديده ام. آنها هم صورت مرا ديده اند. همديگر را كه نگاه مى كنيم تعجب مى كنيم. اغلب از دهات اطراف آمده اند، ولى من نمى دانم چرا من گرفتار شدم. از آن همه برادر و خواهر منصور رفت. منصور نقاشى مى كرد. صورت مرا هم كشيده. براى من كتاب انگليسى مى آورد. يك بار كه آمده بود جلوش سبز شدم. صدا درنياوردم حرفى نزدم. مى خواستم ببينم مى شناسدم. از جلوم رد شد رفت توى دفتر. من رفتم دور و بر دفتر پلكيدم. از آن روزهاى بارانى بود. ديگران همه چپيده بودند توى اتاق ها. منصور منتظر شد تا باران بند بيايد. بعد هوا عجيب روشن شد! فقط اينجاها هوا پس از باران در بهار اين همه روشن مى شود. باران بند آمده بود كه منصور آمد بيرون، نگاهى به من انداخت از جلوم رد شد و رفت. رفتم توى اتاق. دو نفر از بچه ها رو به ديوار ايستاده بودند. مثل اينكه از موقعى كه منصور وارد اتاق شده بود بلند شده بودند، رو به ديوار ايستاده بودند، گفتم: «رفته، براى چى رو به ديوار ايستادين؟» يكيشان گفت: «مسئله اين نبود كه او نبيندم. من نمى خواستم ببينمش.» «چرا؟» «مسئله حسادت نيس!» «پس چيه؟» ساكت ماند.
ولى هر دو همان طور رو به ديوار ايستاده بودند. مثل اينكه ديوار آينه دارد. مثل اينكه تمرين نقش مى كنند، و قرار است برگردند و رو به ديگران و من بايستند و اجراى نقش را شروع كنند. كبرى باجى كتاب را آورد گذاشت روى روزنامه. من گفتم: «برگردين، فقط خودمون هستيم.» كتاب را نگاه مى كنم. واقعاً قرار است من پيشرفت كنم كه منصور هر وقت اينجا مى آيد برايم كتاب مى آورد؟ حالا برگشته اند به همان صورت وصف ناپذير ايستاده اند. كتابى را كه منصور آورده باز مى كنم. همين طور كلمات را نگاه مى كنم نمى توانم بفهمم. يك ساعت ديگر، هوا تاريك خواهد شد.
چراغ ها را روشن خواهند كرد. به ما غذا خواهند داد: شيربرنج و بعد يك چاى. «نخارون! لامصب! نخارون!» خيلى خب، نمى خارانم حالا متوجه مى شوم كه منصور با چه نقشه اى اين كتاب را انتخاب كرده، كنار بعضى صفحات را تا كرده، زير بعضى جمله ها و گاهى بندهاى كامل كتاب را خط كشيده. چيزهاى عميق حوصله ام را سر مى برد. كتاب را مى بندم، مى گذارم روى روزنامه. روزنامه مال امروز است. همه مان توى سالن گنده هستيم. با وجود اينكه هوا روشن است، همه جا تاريك به نظر مى آيد. يكى از مريض ها مى گويد: «دارن گله رو برمى گردونن ده.» بعد ساكت مى شود. راه كه مى روند سايه هاشان روى سقف حركت مى كند. از روشنايى نفرت دارند. ولى جذب روشنايى مى شوند. جلوى پنجره صف مى كشند. از دور صداى حركت كاميون ها را كه رد مى شوند، مى شنوند. معلوم نيست توى مغزهايشان چه مى گذرد.
وقتى كه صداى پرستارها را مى شنوند كه مى گويد: «نخارون»، متوجه مى شوند كه در تمام مدت از پنجره جاده دور را مى پاييدند و خود را مى خاراندند. دستكش هم كه دستشان بكنند، موقع تماشاى جاده دور، دست از خاراندن نمى كشند. لحظاتى مى رسد كه خاراندن به نوعى حس غريب كندن تبديل مى شود، و بعد روبه روى ديوار تاريك كه مى ايستند، طورى ديوار را نگاه مى كنند كه انگار جلو آينه ايستاده اند. چه مى بينند؟ كتاب را در جايى كه تا شده باز مى كنم: ۷ نوامبر، ۱۹۲۲: «اين وظيفه ناگزير مشاهده خود: اگر كسى تماشايم مى كند، طبعاً نبايد خودم هم خود را تماشا كنم. اگر كسى تماشايم نمى كند، حتى از نزديك بايد خودم را تماشا كنم.»
حتماً دليل ديگرى داشته كه منصور زير اين نوشته را خط كشيده. كار نقش كشيدن، عشق مشاهده بوده. شايد او فقط به اين خاطر ديدن ما مى آمده تا وقتى كه به خانه اش برگشت، صورت ها و دست ها و بازوهاى مثله و مخدوش ما را نقاشى كند. نفوذ در مغز ما محال است. او هم حتماً به مغز ما كارى نداشت. اين كتاب ها را براى چه مى آورده؟ يا جمله اى مثل «دهان بى دندان پدربزرگ وقتى كه رو كرده به نوه اش و مى خندد!» چرا زير اين جمله را هم خط كشيده؟ مى خواسته سر به سر من بگذارد؟ منصور نقاش شد. من قرار بود كاره ديگرى شوم. بعد يك بند كتاب را خط كشيده. غرضش سرنوشت من و خودش بوده؟ يا سرنوشت ما؟
۶ دسامبر، ۱۹۲۲: «دو بچه كه توى خانه تنها مانده بودند، رفتند توى يك چمدان گنده دراز كشيدند. ناگهان در چمدان بسته شد. نتوانستند در را باز كنند، بيرون بيايند. خفه شدند.»
و يا اين جمله دو صفحه بعد: «سيزيف مجرد بود.» حتماً حالا منصور نشسته بود و صورت كسى را كه موقع رفتن نشناخت، از حفظ نقاشى مى كرد. بعد منصور كلك ديگرى زده. تقريباً همه سطرهاى صفحات دويست و دويست و يك را خط كشيده، به استثناى هفت يا هشت سطر. آدم كسى را كه فقط يك نظر ديده باشد و فقط يك نظر سوراخ سنبه هاى صورتش را به حافظه سپرده باشد، چطور نقاشى مى كند؟ منصور چه بى شرفى است! جايى كه خط نكشيده مربوط به كارى است كه اگر من اين گرفتارى را پيدا نمى كردم، دنبال آن مى رفتم. يعنى منصور آن همه باهوش بوده؟ تاريكى دارد مى آيد و در تاريكى يا همه سالمند و يا همه جذام گرفته اند. بلند مى شوم. چه فرق مى كند.
شبح اول را كه وسط اتاق راه مى رود، بغل مى كنم؛ مى بوسمش. خودش را به زور از چنگم خلاص مى كند. برمى گردم؛ سر جايم مى نشينم. و بعد با حس نفرت عجيب جملاتى را كه منصور زيرشان خط كشيده مى خوانم.
ادامه از قبل «استعاره يكى از ده ها چيز ديگر است كه مرا از نوشتن مايوس مى كند. نوشتن كمبود استقلال جهان است، وابستگى به خدمتكارى است كه بخارى را روشن مى كند؛ به گربه اى است كه خود را با آتش بخارى گرم مى كند؛ حتى وابستگى به انسان بيچاره پيرى است كه خود را با آتش بخارى گرم مى كند. همه اينها اعمال مستقلى هستند كه قوانين خود آنها بر آنها حاكم است. تنها نوشتن مفلوك است كه در خود نمى تواند زندگى كند، شوخى است، و مايه ياس.»
و بعد اين جمله كتاب كه زيرش خط كشيده است: «طرح نفوذناپذير اندام هاى انسانى وحشتناك است.» اين جمله مربوط به ما نيست؟
همه چيزهايى كه در اينجا نوشته بودم، بردم جايى چالشان كردم. اين نوشته ها بايد دور از چشم همه، توى قبر خودشان بمانند، بپوسند. نبايد دست كسى برسند. زن و شوهرهاى مريض اينجا اتاق خصوصى دارند. قانون محرم و نامحرم اينجا هم حاكم است. هر وقت جلال خوشنويس وارد اتاق بزرگ مى شود، حركاتش ديدنى است. مى داند چه كار مى كند. گرچه چشم هايش خوب نمى بيند، مثل آدم خسته اى كه تازه از قطار پياده شده، سنگين راه مى افتد و مى رود طرف گوشه راست اتاق زير سه بيتى كه سال ها پيش نوشته مى نشيند. هر دو دستش را كه بيمارى از بين برده زير بغل هايش پنهان مى كند. معلوم نيست به چه فكر مى كند:
لب و زلفت اى لعبت سيم تن
عقيق و بنفشه ست و رويت چمن
قدت نارون زير باغ گل است
رخت باغ گل از بر نارون
بدين نازكى و بدين نيكويى
ز برگ سمن بايدت پيرهن
و زير اين سه بيت با حروف ريز ولى به همان زيبايى نوشته است: «پس آن حورنژاد را فرود آورده در پهلوى قمرالزمان بخواباندند و چون قصه بدين جا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.»۲
و بايد عينك ذره بينى داشته باشى و چشم سالم تا اسم جلال را آن زير ببينى. يك روز هم كورمال كورمال آمد طرف من، خم شد، دنبال دستم گشت. كاغذى را كه خوب تا كرده بود، گذاشت توى دست من برگشت و رفت. نوشته بود، به خطى خوش:
از عشق تو هر طرف يكى شبخيزى
شب گشته و زلفين تو عنبربيزى
نقاش ازل نقش كند هر طرفى
از بهر قرار دل من تبريزى
مولاى روم
آرى، حالا ۲۰سالى از ماجراى آقاى محمد رستمى رضايى مى گذرد. روزنامه را گذاشته ام جلوام، نشسته ام. يكى دو سالى پس از رفتن پدرم شروع شد. ۱۰سالى مى شود كه اينجا هستم. عده اى مى گفتند كه مقاومت من در مقابل اين مرض خارق العاده است. به صورتم كه درست نگاه كنيد معناى خارق العاده را خواهيد فهميد. دكتر مى گفت: «تو از اون آدم ها هستى كه خر لنگش رو به منزل مى رسونه.» منزل من اينجاست آن روزهاى اول دكتر دور لب هايم را نگاه مى كرد مى گفت: «برمى گرده به سال ها قبل، حدود ۱۰سال قبل.
اگه همون سال ۳۲ ، ۳۳ خودتو به دكتر نشون مى دادى، نجات يافته بودى.» و بعد سر به سرم مى گذاشت: «همه مردم يادشون رفته كه سال ۳۲ ، ۳۳ چه اتفاقى افتاده. فقط تويى كه هنوز اون ساز اون سال را مى زنى. خوب! كشته كه كشته. تمام شده رفته.» «بعد حرفش را عوض مى كرد. انگار مى خواست تلخى حرفش را پس بگيرد. يك بار گفت: «مى دونى جا جا جا چيه» گفتم: «نه، نمى دونم!» گفت: «سال ۳۲ اومدن گفتن جا جاجا، و همه رفتن تو لونه. جاجاجا را موقعى ميگن كه مرغا رو مى فرستن تو لونه!» گفتم: «دكتر اشتباه مى كنى. مسئله چيز ديگه اى يه» مى خواستم روزنامه را نشانش بدهم گفت: «ناراحت نباش. اينجا با بيرون زياد فرق نمى كنه. ...
دكتر روزنامه را نديده. شايد هم اگر مى ديد به اين زودى به صرافت نمى افتاد. روزنامه را گذاشته ام جلوام. چرا بايد اين موضوع را در صفحه اول روزنامه چاپ كرده باشند؟ همه مى دانستند كه رستمى را نكشتند. از آن زمان شايعات به همان سرعت كه به وجود آمده بود، از بين رفته بود. من هم فراموش كرده بودم. آخر چرا بايد چنين چيزى را در صفحه اول روزنامه نوشته باشند؟ مگر اين حادثه با بقيه حوادث چه فرقى دارد؟ ماشينى تصادف كرده و سرنشين پيكان جابه جا مرده و سوخته.
دانشجوى پزشكى بوده. يك دختر. همه اينها را در صفحه حوادث روزنامه چاپ كرده اند. ولى چرا بايد ماجراى آقاى محمد رستمى رضايى را در صفحه اول چاپ كرده باشند، با عنوان درشت؟ مثل اينكه جنگ سوم جهانى شروع شده! در كنار حوادث مربوط به جنگ اعراب و اسرائيل! جنگ ويتنام، مرگ چند پليس انگليسى در ايرلند! و آقاى رستمى. واقعاً چه عكس خوبى.
انگار نه انگار كه ۲۰سال از روى آن ماجرا گذشته. همان دماغ كشيده. همان چشم ها. موهاى جو گندمى، و در پنجاه و شش، هفت سالگى بيشتر به يك مرد سى، چهل ساله مى ماند! مى دانستم كه اعدامش نكردند. اما مگر حبس ابد نبود! بيست سالش را كشيده، بعد ديدند آدم سربه زيرى شده، كارى به كار كسى ندارد، آزادش كرده اند. تصور كرده بودند كه پسرش رحمان را فقط در يك لحظه جنون آميز كشته. ولى اين عكس ؟ بيشتر به عكس قهرمان ها شباهت دارد. و آن ور صفحه، در همان صفحه اول، عكس طاووس چاپ شده. طاووس سبيل هم دارد. هيچ به نظر نمى آمد كه طاووس روزى سبيل هم بگذارد.
و چه سبيل قشنگى. دكتر مى گويد دانشمندان ثابت كرده اند كه بين جذام و هواى كثيف و آلوده، محيط كثيف، رابطه مستقيم وجود دارد. هر قدر كثافت بيشتر باشد، تعداد جذامى هم بيشتر است. اين جذام تو هم، جذام اين كثافت است. و توى اين كثافت، طاووس مى توانست آن چشم هاى رنگين، آن صورت گلگون و سبيل به آن قشنگى داشته باشد؟ چقدر سبيل بهش مى آيد! دكتر مى گويد چون همه مريض اند، اگر يكى مريض نباشد، صد برابر سالم تر و خوشگل تر به نظر مى آيد. دكتر مى گويد: «پدرسوخته نخارون!» از صبح تا شب همين جمله را تكرار مى كند.
مى گويد: «اينقدر تحريكش نكن! ديگه نبايد زشت تر از اين بشى!» ولى من امروز غير از اين روزنامه آينه اى ندارم. عصاره زندگى من توى صفحه اول اين روزنامه چاپ شده. دكتر مى گويد: «چقدر امروز اون صورت ذليل شده رو مى خارونى.»
مى گويم: «خيله خوب دكتر، نمى خارونم.» «تو اين عكسو ديدى؟» ولى دكتر نيست. من با خودم حرف مى زنم. دكتر دست هايش را با چه نوع صابونى مى شويد؟ پس از ۲۰سال پيش تا حال آقاى محمد رستمى رضايى در زندان تمرين همين يك كار را مى كرده؟ توى ذهنش مدام حادثه را به اين سو، آن سو مى برده؟ ولى طاووس! چه چشم هايى! چه سبيل قشنگى!
مردى به اسم محمد رستمى رضايى كه ۲۰سال پيش به جرم بريدن سر پسرش زندانى شده بود پس از آزادى از زندان سر پسر ديگرش را نيز بريد.
اين بيست سال! طاووس اين ۲۰سال چه مى كرده؟ چه چشم هاى زيبايى! چه سبيل قشنگى!
نخارون! مى گم نخارون!
چرا؟
1352/1/20
•••
طرح اوليه اين قصه در دو صفحه نخست در سال ۵۳ به چاپ رسيد. نگارش جديد آن را از طرح وارگى درآورد و تبديلش كرد به قصه كه اكنون به چاپ سپرده مى شود. نقل، اقتباس، تلخيص و ترجمه آن با اجازه مولف ممنوع است. شكل كامل قصه مربوط به سال ۸۳ در تورنتو است.
پى نوشت ها:
۱- قول او بر پيشانى قصه و يادداشت هاى داخل گيومه در بخش سوم از يادداشت هاى روزانه كافكاست از كتاب
THE DIARIES of FRANZ KAFKA 1914- 1923, ed. Max BROD, Tr.
MARTIN GREENBERG With The Leoperation of HANNA ARENT (New York Sc HOCKEN PAPERBACK THIRD EDITION 1971)
۲- هزار و يك شب به ترجمه عبداللطيف طسوجى، شب يك صد و هفتاد و نهم، (تهران، جامى ،۱۳۷۹ جلد دوم، ص ۱۸۵)
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان

به گزارش بی بی سی، این حملات در روزی اتفاق افتاده که اتحادیه اروپا و ترکیه مذاکرات مهمی را درباره بحران پناهجویان انجام میدادند و چارلز میشل، نخستوزیر بلژیک دیده شده که با عجله این مذاکرات را ترک کرده است.
رسانههای بلژیکی میگویند که رئیس جمهور فرانسه و نخست وزیر بلژیک به زودی بیانیهای مشترک منتشر میکنند.

عملیات وسیعی برای پیدا کردن صلاح عبدالسلام در جریان بود. اثر انگشت او در خانه دیگری که پلیس بلژیک روز سه شنبه به آن حمله کرد پیدا شده بود، هرچند مشخص نبود که این اثر انگشت به چه زمانی مربوط بوده است.

در ماههای اخیر اقدامات امنیتی در بلژیک تشدید شده است.

گفته میشود که صلاح عبدالسلام، که امروز دستگیر شده، تنها مهاجم حملات پاریس است که زنده مانده و بازداشت میشود. به این ترتیب بازداشت او میتواند اطلاعات مهمی را درباره چگونگی طراحی و انجام حملات پاریس روشن کند.


برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
ناتالیا گینزبرگ نویسندهٔ مشهور ایتالیایی است که در آثارش به روابط خانوادگی، سیاست و فلسفه میپردازد. بسیاری از آثار گینزبرگ به فارسی ترجمه شده است. وی در پالرمو به دنیا آمد و بیشتر عمر خود را در تورین گذراند.
فرادید| ناتالیا گینزبرگ نویسندهٔ مشهور ایتالیایی است که در آثارش به روابط خانوادگی، سیاست و فلسفه میپردازد. بسیاری از آثار گینزبرگ به فارسی ترجمه شده است. وی در پالرمو به دنیا آمد و بیشتر عمر خود را در تورین گذراند. نام خانوادگی او در اصل لِوی بود که پس از ازدواجش با لئون گینزبرگ در سال ۱۹۳۸، نام خانوادگی شوهرش را به کار برد. گینزبرگ در سال ۱۹۶۴ در فیلم انجیل به روایت متی اثر پیر پائولو پازولینی نقش ایفا کرد. او همچنین در سال ۱۹۸۳ به عنوان نمایندهٔ مستقل وارد مجلس ایتالیا شد.داستان من و او را در زیر بشنوید:
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
اردوغان در سخنانی در روز جمعه، ۲۸ اسفند (۱۸ مارس)، گفت که اروپا به جای اینکه به ترکیه بگوید چه باید بکند، بهتر است به رفتار خود در قبال پناهجویان نگاه کند.
وی در سخنانی که از تلویزیون ترکیه پخش میشد گفت: "در زمانی که ترکیه میزبان سه میلیون مهاجر است، آنهایی که نمیتوانند حتی به معدودی پناهجو، جایی بدهند یا در وسط اروپا، این افراد بیگناه را در شرایط خجالت آوری به حال خود رها ساختهاند باید اول از همه، به خودشان نگاه کنند."
رئیس جمهوری ترکیه برخی از کشورهای اروپایی را به حمایت مستقیم یا غیرمستقیم از "تروریسم" متهم کرد. اگرچه او مشخصا از گروه خاصی نام نبرد، اما ظاهرا منظور او حزب کارگران کردستان - پکک - بوده که از سه دهه پیش، به عملیات مسلحانه در ترکیه دست زده است. یک گروه انشعابی از پکک مسئولیت دو انفجار انتحاری ماه گذشته در آنکارا را بر عهده گرفته است. در این انفجارها ۶۶ نفر کشته شدند.
در واکنش به این انفجارها، ارتش ترکیه عملیاتی را در مناطق کردنشین این کشور به اجرا گذاشت و گفت که هدف از آن، از میان بردن شبهنظامیان پکک در پناهگاههای آنان است.
رهبران اروپایی نسبت به تلفات غیرنظامی این عملیات ابراز نگرانی کرده و از دولت ترکیه خواسته بودند عملیات نظامی را "متناسب" با وضعیت منطقه طراحی کند.
رئیس جمهوری ترکیه گفت: "مبارزه ما با تروریسم ضابطهمند و مشروع است. تمام سازمانهای تروریستی فعال در منطقه و در ترکیه علیه ترکیه متحد شدهاند و دولتهای متعددی، عمدتا در کشورهای اروپایی، هنوز نمیتوانند موضعی اصولی علیه این گروهها اتخاذ کنند."
وی گفت که اروپا با چنین برخوردی، "روی میدان مین میرقصد."
اردوغان از اینکه مقامات بلژیکی اجازه دادند در خارج از محل برگزاری مذاکرات اتحادیه اروپا با ترکیه در بروکسل، چادری به حمایت از پکک برپا شود ابراز ناخرسندی کرد هر چند گفت که بعدا، پرچم و پلاکاردهای این گروه از محل برداشته شد.
رهبران کشورهای اتحادیه اروپا در ملاقات با نخست وزیر ترکیه در صدد هستند آن کشور را قانع کند تا برای پایان دادن به بحران پناهجویان، با اتحادیه اروپا همکاری بیشتری بکند. در مقابل، قرار است ترکیه از کمکهای مالی و امتیازات سیاسی مختلف برخوردار شود.
روز گذشته، نخست وزیر لوکزامبورگ گفت که رهبران اتحادیه اروپا بر سر موضع مشترک در مذاکره با نخست وزیر ترکیه به توافق رسیدهاند. گفته میشود اتحادیه اروپا پیشنهاد خواهد کرد که تمام مهاجرانی که از ترکیه به یونان میروند به ترکیه بازگردانده شوند و در مقابل، این اتحادیه برای بهبود وضعیت پناهندگان در ترکیه به این کشور کمک مالی کند و همچنین تسهیلاتی را در اختیار شهروندان ترکیه قرار دهد تا بدون نیاز به ویزا، به کشورهای عضو شنگن سفر کنند.
هنوز در مورد موافقت ترکیه با این پیشنهاد اطمینانی وجود ندارد.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان

به گزارش بی بی سی، این حملات در روزی اتفاق افتاده که اتحادیه اروپا و ترکیه مذاکرات مهمی را درباره بحران پناهجویان انجام میدادند و چارلز میشل، نخستوزیر بلژیک دیده شده که با عجله این مذاکرات را ترک کرده است.
رسانههای بلژیکی میگویند که رئیس جمهور فرانسه و نخست وزیر بلژیک به زودی بیانیهای مشترک منتشر میکنند.

عملیات وسیعی برای پیدا کردن صلاح عبدالسلام در جریان بود. اثر انگشت او در خانه دیگری که پلیس بلژیک روز سه شنبه به آن حمله کرد پیدا شده بود، هرچند مشخص نبود که این اثر انگشت به چه زمانی مربوط بوده است.

در ماههای اخیر اقدامات امنیتی در بلژیک تشدید شده است.

گفته میشود که صلاح عبدالسلام، که امروز دستگیر شده، تنها مهاجم حملات پاریس است که زنده مانده و بازداشت میشود. به این ترتیب بازداشت او میتواند اطلاعات مهمی را درباره چگونگی طراحی و انجام حملات پاریس روشن کند.


برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
به گزارش بلومبرگ، رییس دفتر بخش خاورمیانه کمپانی ایرباس گفته است که این کمپانی در حال ارزیابی قرارداد است که امکان دارد باعث تولید قطعات یا تعمیر و سر هم کردن هواپیما در ایران شود.
ایران توانست در زمان تحریم ها به قدرت تولید قطعات هواپیمایی دست پیدا کند تا بتواند پروازهای خود را در آن زمان نیز داشته باشد.
امین سالاری، رییس اتحادیه صنایع هوافضایی ایران در یک مصاحبه در تهران اعلام کرد که در زمان تحریم ها ایران توانایی تولید برخی قطعات را در زمینه هواپیمایی به دست آورده است که این پیشرفت ها به ایران کمک کرد هواپیماهای فرسوده خود را سر پا نگه دارد.
اگر این قرارداد به توافق برسد ایران می تواند وارد شرکت تاسیسات موبادالا که تولیدکننده قطعات ایرباس در خاورمیانه است شود. این شرکت کار خود را در سال ۲۰۱۰ شروع کرد و حدود ۷.۵ میلیارد دلار سفارشات از شرکت های اروپایی و آمریکایی دارد.
ایران که می خواهد صنعت هوای خود را پیشرفت دهد، پیش بینی می کند که در دهه آینده حدود ۴۰۰ فروند هواپیما نیاز داشته باشد.
جمهوری اسلامی ایران روی هم رفته 15 کمپانی تعمیر و سرهم بندی هواپیما دارد که در زمینه تولید کابین خلبان، صندلی ها و بخش های فایبرگلاس تخصص هایی دارند.
گفتنی است توافق ایران با ایرباس در پی سفر روحانی به پاریس و عقد قرارد 27 میلیارد دلاری انجام شد.
از طرفی بویینگ نیاز به مجوز جداگانه برای فروش فروند هواپیما به ایران دارد.
منبع: خبرآنلاین
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
چندماه قبل ماموران پلیس در جریان تماس یکی از شهروندان در جریان وجود جسدی فاسد در کنار اتوبان امام علی (ع) قرار گرفتند. با حضور ماموران مشخص شد جسد متعلق به یک زن است اما به علت فاسد شدن جسد امکان شناسایی او وجود ندارد.
با دستور بازپرس جنایی جسد برای شناسایی هویت و علت مرگ به پزشکی قانونی منتقل شد. با گذشت چند روز از کشف جسد سرانجام تیم جنایی با انگشت نگاری توانستند هویت جسد به نام نسترن 24 ساله را کشف کنند. با به دست آمدن هویت او مشخص شد نسترن دارای سابقه کیفری است.
با شناسایی خانواده نسترن آنها مدعی شدند او با پسر جوانی به نام مجید ارتباط داشته است. با به دست آمدن این سرنخ تحقیقات برای شناسایی پسر جوان به عنوان تنها سرنخ ماجرا آغاز شد اما ماموران متوجه شدند او متواری شده است.
سرانجام پس از چند ماه شب گذشته مجید به عنوان مظنون اصلی جنایت دستگیر شد. صبح امروز با انتقال پسر جوان به دادسرای امور جنایی تحقیقات از او آغاز شد.
متهم به قتل در بازجویی ها گفت:روز حادثه نسترن به خانه ام آمده بود. چند ساعت بعد او هروئین مصرف کرد و حالش بد شد. دستپاچه شده بودم تا اینکه با دوستش تماس گرفتم و او مدعی شد به دختر جوان آبلیمو تزریق کنم. من نیز چند سی سی آبلیمو به او تزریق کردم اما نسترن جانش را از دست داد.
متهم به قتل اضافه کرد: بعد از مرگ دختر جوان از ترس جسدش را به حاشیه اتوبان امام علی برده و رها کردم. سپس از ترس دستگیری به شهری دیگر متواری شدم. دو روز قبل به تهران آمدم که ماموران دستگیرم کردند.
با اعترافات پسر قاتل او با دستور سعید احمدبیگی بازپرس ویژه قتل تهران بازداشت و برای تحقیقات بیشتر و بازسازی صحنه جنایت در اختیار کار آگاهان پلیس آگاهی قرار گرفت.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان

شرکت لاکهید مارتین اعلام کرد: هواپیمای جایگزین لاکهید SR71 با سرعت شش برابر صوت یا سه برابر سریعتر از هواپیمای مسافربری فراصوت کنکورد، در مراحل پایانی آزمایش است.
هواپیمای SR72 بر خلاف نسل پیشین، به سامانه سلاح لیزری با قابلیت نفوذ در انواع زرههای فلزی مجهز خواهد شد.
این شرکت همچنین اعلام کرد: برای تامین انرژی نسل جدید هواپیمای شناسایی SR72 مانند نسل گذشته از موتورهای «اسکرام جت» بهینه شده، استفاده خواهد شد.
موتورهای اسکرام جت تنها در سرعت بالاتر از صوت به کار گرفته میشوند، بنابراین برای پرواز زیر صوت مانند نسل گذشته، دو موتور توربوفن و اسکرام جت در ترکیبی هوشمندانه درون هم قرار میگیرند و تنها با تغییر وضعیت دهانه ورودی هوای موتور امکان تغییر پیشرانه در سرعت فراتر از صوت از توربوفن به اسکرام جت امکانپذیر میشود.
اورلاندو کاروالو، رئیس بخش مهندسی هواوفضای شرکت لاکهید مارتین در گفتوگو با رسانهها عنوان کرد: مهندسان این شرکت با همکاری متخصصان صنایع موشکی به دنبال پیشرفت تکنولوژی موتور اسکرام جت هستند.
وی در ادامه افزود: با توجه به افزایش بیش از حد دما در بدنه هواپیما هنگام ماموریتهای فراصوت، قطعات پوششی بدنه باید به نحوی ساخته شوند تا هنگام گرم شدن بیش از حد، فضای کافی برای انبساط داشته باشند.
رئیس بخش مهندسی هواوفضای شرکت لاکهید مارتین تاریخ دقیق پرواز هواپیمای شناسایی SR72 را اعلام نکرد اما عنوان کرد که نمونه آزمایشی این هواپیما ساخته شده و به زودی در مراسمی رسمی معرفی خواهد شد.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان

باستانشناسان از مدتها پیش در تلاش برای یافتن مقبره ملکه نفرتیتی همسر آخناتون، فرعون مصر هستند.
احتمال داده شده که ملکه نفرتیتی همسر آخناتون، فرعون مصر در دو اتاقی که به تازگی در مقبره توتعنخآمون کشف شده، دفن شده باشد.
وزیر باستانشناسی مصر گفته است تصاویری که با امواج راداری در نوامبر سال پیش گرفته شده، نشان میدهند که "چیزهای مختلفی ممکن است پشت دیوارها باشند."
قرار است تصاویر پیشرفتهتری اواخر ماه جاری گرفته شوند تا مشخص شوند که جای خالی پشت این دیوارها، واقعا اتاق هستند.
یک باستانشناس بریتانیایی بر این باور است که ملکه نفرتیتی در آنجا دفن شده است.
ملکه نفرتیتی، ملکه مصر در قرن ۱۴ پیش از میلاد مسیح بود و ممکن است مادر توتعنخآمون، آخرین فرعون مصر بوده باشد.
هوارد کارتر، باستانشناس بریتانیایی مقبره این فرعون مصر را در سال ۱۹۲۲ کشف کرد.
ممدوح محمد جاد الدماطی، وزیر باستانشناسی مصر میگوید تصاویر گرفته شده در ماه نوامبر نشاندهنده دو محوطه خالی پشت دو دیوار مقبره توتعنخآمون است.
او گفته است "ما تا ۹۰ درصد میتوانیم بگوئیم که این دو اتاق وجود دارند اما تا زمانی که صد در صد مطمئن نشدهام، قدم بعدی را بر نخواهم داشت."
وزیر باستانشناسی مصر گفته است "تصاویر گرفته شده چیزهای مختلفی را پشت دیوار نشان میدهد، ممکن است فلز باشند یا مواد آلی."
نیکولاس ریوز، مصرشناس بریتانیایی بر این باور است که بقایای جسد توتعنخآمون که سه هزار سال قبل در ۱۹ سالگی درگذشت، ممکن است با شتاب و عجله در محوطه تالار بیرونی مکانی که در اصل مقبره نفرتیتی بوده، دفن شده باشد.
مقبره توتعنخآمون دستنخوردهترین مقبرهای بوده که تا کنون در مصر کشف شده است. نزدیک به دو هزار شیء در این مقبره پیدا شد.
اما طرح بنای این مقبره برای بسیاری سئوال برانگیز بوده است. بسیاری این سئوال را مطرح کردهاند که چرا مقبره این فرعون مصر، کوچکتر از سایر پادشاهان مصر است.
دکتر ریوز بر این باور است که طراحی این مقبره نشاندهنده آن است که این بنا برای دفن یک ملکه ساخته شده بود، نه یک پادشاه.

برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
کافههای سکوت ژاپنیهای تنها و در جستوجوی آرامش را بهسوی خود میکشند.

این داستان آشنایی در «کافههای سکوتِ» توکیو است؛ فضاهایی که در نگاه اول، کافههایی برای گفتوگو به نظر میآیند، اما مشتریانشان اجازۀ صحبت ندارند و درعوض باید با نوشتن در نوتپدها با هم ارتباط برقرار کنند.
همهروزه، تعداد بیشتری کافۀ سکوت با محدودیت گفتوگوی خودخواسته در سراسر پایتخت افتتاح میشوند و موج عظیمی از توکیوییهای تنها را بهخود جذب میکنند. آنها مشتاقاند سرعتِ زودپزیِ زندگی شهری را با سکوت و تنهایی معاوضه کنند.
این وضعیت در پی تمایل روزافزون جوانان ژاپنی به تنهایی پدید آمده است؛ موقعیتی که حاصل بیثباتی اقتصادی، تغییر الگوهای سنتیِ حمایت خانواده و افزایش انزوای اجتماعی است.
این پدیده فقط به کافیشاپها محدود نمیشود، بلکه همهچیز را در بر میگیرد؛ از دیسکوهای سکوت که شرکتکنندگان با استفاده از هدفونهای بیسیم متصل به دیجِی تنهایی میرقصند، گرفته تا محصولاتی مانند کارتهای رومیزی طراحیشده [با توصیههایی] برای تأمین محیطی خصوصی و بدون گفتوگو در دفتر کار.
در نامعمولترین طرف این طیف، شرکتی در کیوتو برای زنان مجرد موقعیتی فراهم میکند که بتوانند «جشن عروسی مجردی» را تجربه کنند؛ مراسمی با تمام تجملات، لباس سفید و جشن که فقط داماد کم دارد.
این الگوی زندگیْ واژۀ جاافتادۀ رسانهای خود را نیز یافته است: «بوچی زُکو۱» و به افرادی اشاره دارد که آگاهانه تصمیم میگیرند تمام کارها را بهتنهایی انجام دهند.
عصر یکی از روزهای کاری اخیر، چیهیرو هیگاشیکوکوبارو، پرستاری ۲۳ ساله، در روزِ استراحت خود، ۹۰ دقیقه راه را طی کرد و از خانهاش در اوداوارا، در محدودۀ استان کاناگاوا، به توکیو رفت تا اندکزمانی در تنهایی غرق شود.
مقصدش کافهای ساکت در خیابانی باریک نزدیک ایستگاه کوئنجی بود، میخواست چای بنوشد، چند نقاشی در دفتر طراحیاش بکشد و طعم سکوت را بچشد.
دوشیزه هیگاشیکوکوبارو وارد کافه که شد، آرام گفت: «تو مجلات و توییتر دربارۀ اینجا شنیده بودم و دوست داشتم بیام. پرستارم و همیشه سرم شلوغه. توی توکیو جای آروم کم گیر میاد، شهر بزرگ و شلوغیه. فقط دلم میخواست بیام و یه گوشۀ آروم واسه خودم بنشینم. میخوام یه فنجون چای بنوشم و شاید کمی طراحی کنم. فضاهای آروم و ساکت رو دوست دارم؛ سخت میشه پیداشون کرد».
به گفتۀ تایکی واتانابه، مالک ۴۵ سالۀ کافه، دوشیزه هیگاشیکوکوبارو یکی از بیش از ۲۰۰ مراجعی است که هرهفته از این در وارد میشوند و در سکوت کافه مینشینند.
طبقۀ اول کافه که بالای پلکانی کوچک قرار دارد، هفتسال پیش افتتاح شد؛ پناهگاه آرامی است شامل صندلیهای تکنفره، میزهای چوبی قدیمی، گیاهان سبزِ جنگلمانند و دیواری پر از قفسههای کتاب که با صدای آرامبخشِ جریان آب از یک آکواریوم تکمیل میشود.
آقای واتانابه گفت: «قبل از افتتاح اینجا، توی کافۀ دیگری کار میکردم. با اینجا خیلی فرق داشت؛ شلوغ و پرسروصدا. واقعاً دلم میخواست خودم جایی آرام و ساکت باز کنم. سکوت برای مردمی که توی شهر زندگی میکنند، بسیار اهمیت دارد».
مراجعهکنندگان اجازۀ صحبت ندارند، اما در استفاده کردن از وسایل الکترونیکیای مثل تلفن (بدون صحبت کردن) اغلب مجازند؛ که نشان میدهد مسئله بیشتر دوری از اضطرابِ ارتباط انسانها است تا خاموش کردن تلفن.
آقای واتانابه افزود: «طبق قانون نمیتوانید صحبت کنید، باید نوشیدنی سفارش دهید و نوشیدنیتان بیش از دو ساعت طول نکشد. اگر لازم شود ارتباطی داشته باشید، میتوانید در نوتپد بنویسید. بیشتر مردم تنها میآیند و کتاب میخوانند، کار میکنند، مینویسند، نقاشی میکشند یا از انجام یک سرگرمی لذت میبرند. انگشتشمارند آنهایی که کاری نمیکنند. اینطوری امور روزمرهشان را فراموش میکنند و میگذارند مغزشان کمی در سکوت فرو رود».
نمونۀ دیگری از فعالیتهای اینچنینی در ژاپن، جشن عروسی زنانه است: شرکت سرکا ترول برای خانمهای مجرد فرصتی فراهم میکند تا بدون شوهر، جشن عروسی بگیرند، یک جشن دو روزه در کیوتو.
لباس عروسی ویژه، مراقبت زیبایی، شام، مدل مو، لیموزین، اقامت در هتل و آلبوم عکس بخشی از مراسم جشن است که به عروس ارایه میشود و قیمت آن از حدود ۱،۶۶۶ پوند شروع میشود.
به گفتۀ آکایی ناتسومی از سرکا ترول، از زمان شروع این طرح در سال گذشته، بیش از ۱۰۰ زن ازدواج زنانه را تجربه کردهاند.
او گفت: «زنان میخواهند جشن زنانه را تجربه کنند تا رؤیاهایشان تحقق یابند؛ این کار را برای خودشان میکنند».
«امروزه زنان روشهای بسیار متفاوتی برای زندگی دارند. همه نمیخواهند ازدواج کنند اما با این وجود، بسیاری از زنها دوست دارند لباس عروسی بر تن کنند، همان لباسی که در بچگی در خیال میپوشیدند. این کار دارد رونق مییابد. خیلی از زنها آنقدر خوشحال و متأثر از این تجربه هستند که اشکشان جاری میشود».
شوقِ به تنهایی مفهومی نو در ژاپن نیست. این کشور وطن حدود ۳.۶ میلیون هیکیکوموری۲ است؛ نمونهای افراطی از افراد عزلتنشین که کاملاً از جامعه کناره میگیرند.
همزمان با افزایش ژاپنیهای تنها، آمار ازدواج و تولدْ پایین میآید. این امر دولت را بر آن داشته است تا خود وارد عمل شود و برای دوری از بمب ساعتیِ جمعیت، نسلهای جوانتر را به همسریابی ترغیب کند.
با این همه، بهنظر میرسد که این ملت از ارتباط شرم دارند و طبق آمار موسسۀ ملی پژوهش جمعیت و امنیت اجتماعی۳، از هر چهار مرد مجرد ژاپنیِ ۳۰ ساله و مسنتر، یکی اظهار کرده که هرگز وارد رابطهای نشده است.
به گفتۀ یوکیکو اوچیدا۴، استادیار روانشناسی فرهنگی و اجتماعی در مرکز تحقیقات کوکورو۵ در دانشگاه کیوتو، جوانان ژاپنی به شکلی روزافزون با فشارهای ناشی از روابط صمیمی دست به گریبان بودهاند و این مسئله تمایل کنونی به فعالیتهای تنهایی و مقبول اجتماعی را در پی داشته است.
وی گفت: «برایشان دشوار است که در روابط اجتماعی مستقل عمل کنند؛ ازاینرو بهدنبال موقعیتهای مستقل و مورد تأیید جامعه میگردند. شاید فشار روابط صمیمیْ ناشی از انگیزۀ پایینتر جوانان برای موفقیت اجتماعی و امنیت پایین در بازار کار باشد».
پینوشتها:
[۱] botchi-zoku
به پیروان خردهفرهنگی گفته میشود که به تنهایی علاقهمندند و اینگونه حس رضایتمندی را در خود ایجاد میکنند.
[۲] Hikikomori عبارتی ژاپنی است که اشاره به انزوای اجتماعی دارد.
[۳] National Institute of Population and Social Security Research.
[۴] Yukiko Uchida
[۵] Kokoro Research Centre
ترجمۀ: نجمه رمضانی | مرجع: Telegraph
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
۱. ایدههایتان را عملی کنید
همهی ما در این دوران با ایدههای زیادی که هر روز ذهنمان را اشغال میکنند درگیر هستیم و اکثرا این تصور را داریم که ایدههای ما در نوع خود بهترین هستند. بهتر است برای اجرای یکی از ایدهها تصمیم جدی بگیرید و آن را عملی کنید تا هم ایدهی خود را مورد آزمایش قرار دهید و هم تجربیات جدید عملی بیاموزید.
۲. تمرکز کردن را فراموش نکنید
باز هم صحبت از افکار و ایدههای مختلف است. سعی کنید زمینهی کاری خود را مشخص کنید و زمان روزانهی خود را صرف کاری واحد و متمرکز کنید. تصمیم نهایی را بگیرید و با تمرکز روی هدفی خاص کار کنید.
۳. پشتکار، مهمترین عامل موفقیت
از شکست خوردن نترسید. یاد بگیرید که بعد از هر شکست با قدرت به کار خود ادامه دهید و به این نکته توجه داشته باشید که هیچ انسانی کامل و بی عیب نیست. همهی افراد موفق دنیا پیروزیها و موفقیتهایشان را پس از شکستهای فراوان بدست آوردهاند.
۴. کار کردن زیاد عامل موفقیت نیست، اما مزیتهای زیادی دارد
در این دوران از حداکثر انرژی برای کار کردن استفاده کنید. کار کردن زیاد و سخت اگر هم به موفقیت نرسد، نکات زیادی را به شما آموزش میدهد. هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر یاد میگیرید و بهتر با مشکلات دست و پنجه نرم میکنید. کار کردن زیاد در کنار کار کردن هوشمندانه، یک ترکیب عالی برای موفقیت میسازد.
۵. اخلاق کاری را بیاموزید
شما حدود ۲۴ درصد از زمان زندگی را به کار کردن مشغول هستید. سعی کنید در زمان و محل کار اخلاقی مناسب و اجتماعی داشته باشید. به طور کلی کسی باشید که به دلیل اخلاق خوبتان، هر کسی آرزوی کار کردن با شما را داشته باشد.
۶. همیشه در حال یادگیری باشید
هیچ کس نمیتواند ادعا کند که در مورد همه چیز اطلاعات دارد. نقل قولی از سقراط میگوید :"بزرگترین دانش آن است که بدانیم چیزی نمیدانیم". سعی کنید هموراه در حال یادگیری باشید. شبکهی دوستان و آشنایان خود را بزرگتر کرده و سعی کنید از هر فردی مطالب جدید بیاموزید.
۷. انتظارات را شفاف کنید
در موارد کاری مشخص کنید که چه انتظاراتی از طرف مقابل (چه کارفرما و چه پیمانکار) دارید. بعلاوه سعی کنید به اطرافیان نشان دهید که چه انتظاراتی میتوانند از شما و تیم کاریتان داشته باشند.
۸. جلسات کاری را کوتاه برگزار کنید
اغلب جلسات کاری طولانی مدت، خسته کننده هستند و بعلاوه نتایج مثبتی نیز ندارند. سعی کنید جلسات کاری ۱۵ دقیقهای را در برنامهی خود قرار دهید و به تیم خود و همکارانتان نیز بیاموزید که در کمترین زمان به نتیجهگیری برسند.
۹. برای مدیریت کردن نیاز به مدرک و عنوان ندارید
اگر علاقه به مدیریت و رهبری دارید، سعی کنید روحیهی آن را در خود ایجاد کنید. برای رهبری یک گروه، رفتار شما و تاثیرگذاریتان مهم است، نه مدرک تحصیلی. بسیاری از مدیران موفق هیچ گونه تحصیلات مدیریتی ندارند اما به گونهای رفتار میکنند که تاثیرات زیادی روی تیم تحت رهبریشان دارند.
۱۰. اولین قرار، بیشترین تاثیر را دارد
سعی کنید در اولین قرارهای کاری و شخصی به بهترین نحو ظاهر شوید. اولین تصویری که از شما در ذهن افراد ثبت میشود، بسیار مهم و تاثیرگذار است.
۱۱. وقت، طلاست
درس های با ارزشی که باید در بیست تا سی سالگی بیاموزید
همهی ما این عبارت را بارها و بارها شنیدهایم اما متاسفانه کمتر به آن عمل کردهایم. باید به این نکته پی ببرید که زمان شما در این دنیا محدود است و به خصوص در دوران ۲۰ تا ۳۰ سالگی باید بهترین استفاده را از زمان ببرید و با وجود میل باطنی، زمان کمتری را به تفریح اختصاص دهید. افراد زیادی هستند که دوست دارند به گذشته سفر کنند و از زمان خود به بهترین نحو استفاده کنند تا موفقیتهای بیشتری در زندگی کسب کنند!
۱۲. بیهوده بحث نکنید
تنها دربارهی مواردی که فایدهای برای آیندهی شخصی و کاری شما دارد بحث کنید. بسیاری از افراد تنها برای اثبات خودشان با شما بحث میکنند و بحث و گفتگو با این افراد تنها وقت شما را از بین میبرد.
۱۳. بهترین مشوق و انگیزه دهنده، خودتان هستید
بسیاری از اوقات از اطرافیانمان انگیزه میگیریم یا نیاز به تشویق شدن توسط آنها داریم. سعی کنید برخی اوقات خودتان به خودتان انگیزه دهید. میتوانید بعد از موفقیتهای کوچک به خودتان جایزه دهید و از این اتفاق خوشحال باشید.
۱۴. هدف نهایی را مشخص کنید
برای این مورد وقت بگذارید و در همین ابتدای مسیر کسب و کار، هدف نهایی خود را مشخص کنید تا با نظم و هماهنگی بیشتری به سمت آن حرکت کنید.
۱۵. بی تعصب باشید
سعی کنید نظرات و اعتقادات محکمی داشته باشید. اما هیچ گاه در برابر تغییر مقاومت نکنید و بیاموزید که ممکن است ایده و نظر شما اشتباه باشد. همیشه برای تغییر آماده باشید.
۱۶. تصمیمات را بر پایهی عقلانیت و اطلاعات دقیق بگیرید
در زمانهای تصمیمگیری در محیط کار یا برای توجیه تصمیماتتان از دلایل منطقی و عقلی استفاده کنید. هیچ مدیری دوست ندارد که شما تصمیمی را تنها به خاطر علاقه در کسب و کار او اعمال کنید.
۱۷. نسبت به دنیای اطراف، بینش منطقی و دقیق داشته باشید
این که بتوانید نیاز افراد و جامعه را بیابید، در موفقیت ایده و کسب و کار شما بسیار مهم است. سعی کنید با بینش دقیق به اطراف خود بنگرید و به دنبال اهداف و ایدههای جدید باشید.
۱۸. بزرگترین سرمایهی شما سلامتی است
سلامتی مهمترین و بزرگترین سرمایهی انسان است و تا زمانی که آن را از دست ندهید به ارزش آن پی نخواهید برد. برای سلامت خود و خانواده ارزش قائل باشید و به این نکتهی ساده توجه کنید که اگر سالم نباشید، نمیتوانید به خوبی کار کنید پس سلامتی را به کار ترجیح بدهید.
۱۹. صداقت را فراموش نکنید
صداقت و درستکاری مواردی هستند که باید همیشه آنها را سرلوحهی کار خود قرار دهید. حتی اگر اطرافیان نیز دروغهای ما را نفهمند و به ما اعتماد کنند، این ما هستیم که باید همیشه با وجدان خود درگیر باشیم.
۲۰. عشق و خانواده، مهمترین مسائل زندگی هستند
عشق ورزیدن را بیاموزید و بدانید که عشق میتواند مهمترین انگیزه و محرک برای موفقیت باشد. در هر تصمیمی، خانواده را در اولویت قرار دهید و فراموش نکنید که تلاش شما برای موفقیت، همیشه برای راضی و خوشحال کردن خانواده است.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
با وجود اینکه خودروهای کوپه محبوبیت زیادی در بین جوانان دارند اما این اتومبیلها اغلب با صندلیهای پشتی ناراحتشان معروف هستند. البته صندلی پشتی این خودروها همگی دارای کمربند ایمنی است و افراد بزرگ سال نیز میتوانند در آن جا شوند اما در بسیاری از کوپهها صندلی پشتی مکانی مناسب برای کودکان یا قرار دادن کیف است. در این بین برخی از کوپهها دارای صندلیهای پشتی راحتی هستند که دو فرد بالغ میتوانند بدون هیچ مشکل در آنجا بنشینند. در این مقاله از زومیت ۱۰ مورد از این کوپهها را معرفی خواهیم کرد که البته در ردهبندی قیمتی متفاوتی قرار دارند.
Scion tC: جادار و کاربردی
فضای سر برای صندلیهای عقب - فضای شانه - فضای پا: ۹۲.۴۵ سانتیمتر – ۱۳۲.۳۳ سانتیمتر – ۸۷.۸۸ سانتیمتر
سایون tC یکی از خودروهای کوپه و کاربردی است که فضای زیادی برای بار و سرنشینان عقب در آن وجود دارد و البته بخش پشتی این صندلیها نیز امکان خم شدن را دارند و با وجود این قابلیت سرنشینان پشتی میتوانند در سفرهای طولانی آرامش کاملی داشته باشند. یکی از مزیتهای دیگر این محصول، امکان سفارشیسازی آن است. شرکت تولید کننده قابلیتها و امکانات جانبی زیادی را فراهم کرده که مشتریان میتوانند از طریق آنها خودروی خود را زیباتر سازند. البته اگر قصد خرید این محصول را دارید بهتر است عجله کنید؛ زیرا نسخههای بعد از ۲۰۱۶ مشکلاتی در زمینهی پلاکگذاری خواهند داشت
کیا فورت کوپه: ظاهری کوچک، داخلی بزرگ
با وجود اینکه کیا Forte کوپه از لحاظ بدنه، ظاهری کوچک دارد، اما فضای داخلی بزرگی را در اختیار سرنشینان قرار میدهد و چهار انسان بالغ بهسادگی میتوانند با آن سفر کنند. این محصول یکی از خودروهای جادار در کلاس خودش است و البته ویژگیهای ممتاز و امکانات راحتی زیادی نیز در آن تعبیه شده است که Forte با کمک آنها میتواند با محصولات مختلفی رقابت کند. برای خرید این خودرو باید آماده افزایش سطح آدرنالین در بدنتان باشید. نسخه Forte Koup SX بهصورت استاندارد از سیستم تعلیق اسپرت استفاده میکند و به پیشرانهی ۱.۶ لیتری توربو با ۲۰۱ اسب بخار مجهز شده که با جعبه دنده استاندارد ۶ سرعته دستی همراه شده است
هوندا سیویک کوپه یکی از محصولات نسبتا خوشقیمت در بازار است که نسخه ۲۰۱۵ آن نیز فضای زیادی را در اختیار سرنشینان قرار میدهد. البته تصویر فوق مربوط به مدل ۲۰۱۶ است و گفته شده که فضای داخلی این نسخه ۲۱.۳ سانتیمتر افزایش یافته و ۱۲.۷ سانتیمتر فضای بیشتری برای سرنشینان عقب در نظر گرفته شده است. این محصول مجهز به پیشرانهی ۱.۵ لیتری چهار توربو با ۱۷۴ اسب بخار است که در شهر و جاده به ترتیب ۹.۱ و ۶.۹ لیتر بر هر ۱۰۰ کیلومتر به سوخت احتیاج خواهد داشت. یکی از مزیتهای اصلی سیویک فضای زیادی است که برای سرنشینان و مخصوصا سرنشینان بخش عقب ارایه میدهد
هوندا آکورد یکی دیگر از خودروهای کوپهای است که فضای داخلی بزرگی را به همراه دارد و دو انسان بالغ میتوانند بدون مشکل در صندلیهای عقب بنشینند. البته امکان نشستن فرد سومی نیز در صندلی پشتی وجود دارد که وی بین دو نفر دیگر قرار خواهد گرفت (البته نشستن سه نفر در بخش پشتی چندان آسایش کاملی را برای آنها به همراه تخواهد داشت). البته هوندا برای آکورد در زمینهی تواناییهای حرکتی نیز کم نگذاشته است و این خودرو از پیشرانهی V-6 با جعبه دنده ۶ سرعته دستی بهره میبرد
اگر بهدنبال محصولی جمع و جور و شیک میگردید، فولکسواگن بیتل کوپه میتواند گزینه مناسبی باشد. در این محصول ۴ نفر میتوانند بهراحتی جا شوند و همچنین فضایی برای حمل بار نیز وجود خواهد داشت. اگر نیاز به هیجان دارید گفتنی است که سری R این خودرو، موتوری ۲.۰ لیتری توربو به قدرت ۲۱۰ اسب بخار دارد که از جعبه دنده ۶ سرعته دستی استفاده میکند. البته اگر محصولی را دوست دارید که به سقف بازشو مجهز باشد، در این صورت بیتل Dune میتواند این نیازتان را برطرف کند
بیامو سری ۴: شیک و مجلسی
اساسا سری ۳ و ۴ بیامو در نسخههای کوپه و چهار در فضای کافی را در اختیار سرنشینان قرار میدهند و البته دارای پیشرانهی قدرتمندی نیز هستند. سری ۴ بیامو هندلینگ بسیار خوبی دارد و شتاب مناسبی را نیز در اختیار راننده قرار میدهد. برای افرادی هم که در مناطق چهار فصل زندگی میکنند باید گفت که سری ۴ میتواند از قابلیت چهار چرخ متحرک نیز بهره ببرد
مرسدس بنز E کلاس کوپه در دو نسخهی مجهز به توربوشارژر با پیشرانههای V-6 و V-8 عرضه میشود که از ظاهر زیبایی بهره میبرد. طراحی بدون ستون این خودرو باعث شده است که فضای داخلی این محصول دلباز باشد. البته این خودرو از سانروف پانورامیک نیز بهره میبرد و این موضوع دلیلی برای آرامش بیشتر سرنشینان عقب خواهد شد. ای کلاس کوپه خودرویی جادار و زیبا است که برای سفرهای جادهای بسیار مناسب است
مازراتی granTurismo: زیبا و آرامشبخش به سبک ایتالیاییها
فضای سر برای صندلیهای عقب - فضای شانه - فضای پا: ۸۷.۱ سانتیمتر – ۱۳۲.۳ سانتیمتر – ۷۶.۴ سانتیمتر
مرسدس بنز S کلاس کوپه: آرامش در فضایی اسپرت
فضای سر برای صندلیهای عقب - فضای شانه - فضای پا: ۱۰۰.۳ سانتیمتر – ۱۵۰.۱ سانتیمتر – ۱۰۹.۲ سانتیمتر
یکی از اصلیترین رقبای هر خودروی کوپهای میتواند مرسدس بنز S کلاس کوپه باشد. تمامی بخشهای این خودرو به خوبی ساخته شدهاند. سفرهای طولانی به کمک اس کلاس کوپه بسیار لذتبخش خواهد بود و این لذت نیز علاوه بر راننده به سه سرنشین دیگر منتقل خواهد شد. طراحی داخلی این خودرو بسیار زیبا است و البته فضای داخلی آن نیز نسبتا بزرگ و مناسب است که سرنشینان عقب نیز میتوانند راحت باشند. این خودرو با دو پیشرانهی مختلف عرضه میشود که یکی از آنها با نام S63 AMG و ۵۷۷ اسب بخار توان خروجی و دیگری توان ۶۲۱ اسب بخاری را ارایه میدهد و برچسب S65 AMG را به همراه دارد
رولزرویس Wraith خودرویی بسیار نفیس و لوکس است که یکی از اصلیترین ویژگیهای آن بهقابلیت شخصیسازیاش مربوط میشود. در رنگبندی و سایر بخشهای داخل این خودرو قادر خواهید بود نظرات شخصی خود را اعمال کنید. پیشرانهی V-12 این خودرو نیز میتواند ۵۹۰ پوند فوت گشتاور و ۶۲۴ اسب بخار توان را در اختیار راننده قرار دهد و بدین ترتیب در هر سرعتی که باشید با فشردن پدال گاز شتاب بسیار خوبی را تجربه خواهید کرد
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
با وجود اینکه خودروهای کوپه محبوبیت زیادی در بین جوانان دارند اما این اتومبیلها اغلب با صندلیهای پشتی ناراحتشان معروف هستند. البته صندلی پشتی این خودروها همگی دارای کمربند ایمنی است و افراد بزرگ سال نیز میتوانند در آن جا شوند اما در بسیاری از کوپهها صندلی پشتی مکانی مناسب برای کودکان یا قرار دادن کیف است. در این بین برخی از کوپهها دارای صندلیهای پشتی راحتی هستند که دو فرد بالغ میتوانند بدون هیچ مشکل در آنجا بنشینند. در این مقاله از زومیت ۱۰ مورد از این کوپهها را معرفی خواهیم کرد که البته در ردهبندی قیمتی متفاوتی قرار دارند.
Scion tC: جادار و کاربردی
فضای سر برای صندلیهای عقب - فضای شانه - فضای پا: ۹۲.۴۵ سانتیمتر – ۱۳۲.۳۳ سانتیمتر – ۸۷.۸۸ سانتیمتر
سایون tC یکی از خودروهای کوپه و کاربردی است که فضای زیادی برای بار و سرنشینان عقب در آن وجود دارد و البته بخش پشتی این صندلیها نیز امکان خم شدن را دارند و با وجود این قابلیت سرنشینان پشتی میتوانند در سفرهای طولانی آرامش کاملی داشته باشند. یکی از مزیتهای دیگر این محصول، امکان سفارشیسازی آن است. شرکت تولید کننده قابلیتها و امکانات جانبی زیادی را فراهم کرده که مشتریان میتوانند از طریق آنها خودروی خود را زیباتر سازند. البته اگر قصد خرید این محصول را دارید بهتر است عجله کنید؛ زیرا نسخههای بعد از ۲۰۱۶ مشکلاتی در زمینهی پلاکگذاری خواهند داشت.
کیا فورت کوپه: ظاهری کوچک، داخلی بزرگ
با وجود اینکه کیا Forte کوپه از لحاظ بدنه، ظاهری کوچک دارد، اما فضای داخلی بزرگی را در اختیار سرنشینان قرار میدهد و چهار انسان بالغ بهسادگی میتوانند با آن سفر کنند. این محصول یکی از خودروهای جادار در کلاس خودش است و البته ویژگیهای ممتاز و امکانات راحتی زیادی نیز در آن تعبیه شده است که Forte با کمک آنها میتواند با محصولات مختلفی رقابت کند. برای خرید این خودرو باید آماده افزایش سطح آدرنالین در بدنتان باشید. نسخه Forte Koup SX بهصورت استاندارد از سیستم تعلیق اسپرت استفاده میکند و به پیشرانهی ۱.۶ لیتری توربو با ۲۰۱ اسب بخار مجهز شده که با جعبه دنده استاندارد ۶ سرعته دستی همراه شده است.
هوندا سیویک کوپه یکی از محصولات نسبتا خوشقیمت در بازار است که نسخه ۲۰۱۵ آن نیز فضای زیادی را در اختیار سرنشینان قرار میدهد. البته تصویر فوق مربوط به مدل ۲۰۱۶ است و گفته شده که فضای داخلی این نسخه ۲۱.۳ سانتیمتر افزایش یافته و ۱۲.۷ سانتیمتر فضای بیشتری برای سرنشینان عقب در نظر گرفته شده است. این محصول مجهز به پیشرانهی ۱.۵ لیتری چهار توربو با ۱۷۴ اسب بخار است که در شهر و جاده به ترتیب ۹.۱ و ۶.۹ لیتر بر هر ۱۰۰ کیلومتر به سوخت احتیاج خواهد داشت. یکی از مزیتهای اصلی سیویک فضای زیادی است که برای سرنشینان و مخصوصا سرنشینان بخش عقب ارایه میدهد
هوندا آکورد یکی دیگر از خودروهای کوپهای است که فضای داخلی بزرگی را به همراه دارد و دو انسان بالغ میتوانند بدون مشکل در صندلیهای عقب بنشینند. البته امکان نشستن فرد سومی نیز در صندلی پشتی وجود دارد که وی بین دو نفر دیگر قرار خواهد گرفت (البته نشستن سه نفر در بخش پشتی چندان آسایش کاملی را برای آنها به همراه تخواهد داشت). البته هوندا برای آکورد در زمینهی تواناییهای حرکتی نیز کم نگذاشته است و این خودرو از پیشرانهی V-6 با جعبه دنده ۶ سرعته دستی بهره میبرد
اساسا سری ۳ و ۴ بیامو در نسخههای کوپه و چهار در فضای کافی را در اختیار سرنشینان قرار میدهند و البته دارای پیشرانهی قدرتمندی نیز هستند. سری ۴ بیامو هندلینگ بسیار خوبی دارد و شتاب مناسبی را نیز در اختیار راننده قرار میدهد. برای افرادی هم که در مناطق چهار فصل زندگی میکنند باید گفت که سری ۴ میتواند از قابلیت چهار چرخ متحرک نیز بهره ببرد
مرسدس بنز E کلاس کوپه در دو نسخهی مجهز به توربوشارژر با پیشرانههای V-6 و V-8 عرضه میشود که از ظاهر زیبایی بهره میبرد. طراحی بدون ستون این خودرو باعث شده است که فضای داخلی این محصول دلباز باشد. البته این خودرو از سانروف پانورامیک نیز بهره میبرد و این موضوع دلیلی برای آرامش بیشتر سرنشینان عقب خواهد شد. ای کلاس کوپه خودرویی جادار و زیبا است که برای سفرهای جادهای بسیار مناسب است
مازراتی granTurismo: زیبا و آرامشبخش به سبک ایتالیاییها
فضای سر برای صندلیهای عقب - فضای شانه - فضای پا: ۸۷.۱ سانتیمتر – ۱۳۲.۳ سانتیمتر – ۷۶.۴ سانتیمتر
مرسدس بنز S کلاس کوپه: آرامش در فضایی اسپرت
فضای سر برای صندلیهای عقب - فضای شانه - فضای پا: ۱۰۰.۳ سانتیمتر – ۱۵۰.۱ سانتیمتر – ۱۰۹.۲ سانتیمتر
یکی از اصلیترین رقبای هر خودروی کوپهای میتواند مرسدس بنز S کلاس کوپه باشد. تمامی بخشهای این خودرو به خوبی ساخته شدهاند. سفرهای طولانی به کمک اس کلاس کوپه بسیار لذتبخش خواهد بود و این لذت نیز علاوه بر راننده به سه سرنشین دیگر منتقل خواهد شد. طراحی داخلی این خودرو بسیار زیبا است و البته فضای داخلی آن نیز نسبتا بزرگ و مناسب است که سرنشینان عقب نیز میتوانند راحت باشند. این خودرو با دو پیشرانهی مختلف عرضه میشود که یکی از آنها با نام S63 AMG و ۵۷۷ اسب بخار توان خروجی و دیگری توان ۶۲۱ اسب بخاری را ارایه میدهد و برچسب S65 AMG را به همراه دارد
رولزرویس Wraith خودرویی بسیار نفیس و لوکس است که یکی از اصلیترین ویژگیهای آن بهقابلیت شخصیسازیاش مربوط میشود. در رنگبندی و سایر بخشهای داخل این خودرو قادر خواهید بود نظرات شخصی خود را اعمال کنید. پیشرانهی V-12 این خودرو نیز میتواند ۵۹۰ پوند فوت گشتاور و ۶۲۴ اسب بخار توان را در اختیار راننده قرار دهد و بدین ترتیب در هر سرعتی که باشید با فشردن پدال گاز شتاب بسیار خوبی را تجربه خواهید کرد.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
برخی برای توجیه طاسی سر میگویند که «کچل خوش شانس است،» اما دانشمندان به درمانی جدید برای درمان طاسی دست یافتهاند که میتواند مانع ریزش مو شود.


برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
کافههای سکوت ژاپنیهای تنها و در جستوجوی آرامش را بهسوی خود میکشند.

این داستان آشنایی در «کافههای سکوتِ» توکیو است؛ فضاهایی که در نگاه اول، کافههایی برای گفتوگو به نظر میآیند، اما مشتریانشان اجازۀ صحبت ندارند و درعوض باید با نوشتن در نوتپدها با هم ارتباط برقرار کنند.
همهروزه، تعداد بیشتری کافۀ سکوت با محدودیت گفتوگوی خودخواسته در سراسر پایتخت افتتاح میشوند و موج عظیمی از توکیوییهای تنها را بهخود جذب میکنند. آنها مشتاقاند سرعتِ زودپزیِ زندگی شهری را با سکوت و تنهایی معاوضه کنند.
این وضعیت در پی تمایل روزافزون جوانان ژاپنی به تنهایی پدید آمده است؛ موقعیتی که حاصل بیثباتی اقتصادی، تغییر الگوهای سنتیِ حمایت خانواده و افزایش انزوای اجتماعی است.
این پدیده فقط به کافیشاپها محدود نمیشود، بلکه همهچیز را در بر میگیرد؛ از دیسکوهای سکوت که شرکتکنندگان با استفاده از هدفونهای بیسیم متصل به دیجِی تنهایی میرقصند، گرفته تا محصولاتی مانند کارتهای رومیزی طراحیشده [با توصیههایی] برای تأمین محیطی خصوصی و بدون گفتوگو در دفتر کار.
در نامعمولترین طرف این طیف، شرکتی در کیوتو برای زنان مجرد موقعیتی فراهم میکند که بتوانند «جشن عروسی مجردی» را تجربه کنند؛ مراسمی با تمام تجملات، لباس سفید و جشن که فقط داماد کم دارد.
این الگوی زندگیْ واژۀ جاافتادۀ رسانهای خود را نیز یافته است: «بوچی زُکو۱» و به افرادی اشاره دارد که آگاهانه تصمیم میگیرند تمام کارها را بهتنهایی انجام دهند.
عصر یکی از روزهای کاری اخیر، چیهیرو هیگاشیکوکوبارو، پرستاری ۲۳ ساله، در روزِ استراحت خود، ۹۰ دقیقه راه را طی کرد و از خانهاش در اوداوارا، در محدودۀ استان کاناگاوا، به توکیو رفت تا اندکزمانی در تنهایی غرق شود.
مقصدش کافهای ساکت در خیابانی باریک نزدیک ایستگاه کوئنجی بود، میخواست چای بنوشد، چند نقاشی در دفتر طراحیاش بکشد و طعم سکوت را بچشد.
دوشیزه هیگاشیکوکوبارو وارد کافه که شد، آرام گفت: «تو مجلات و توییتر دربارۀ اینجا شنیده بودم و دوست داشتم بیام. پرستارم و همیشه سرم شلوغه. توی توکیو جای آروم کم گیر میاد، شهر بزرگ و شلوغیه. فقط دلم میخواست بیام و یه گوشۀ آروم واسه خودم بنشینم. میخوام یه فنجون چای بنوشم و شاید کمی طراحی کنم. فضاهای آروم و ساکت رو دوست دارم؛ سخت میشه پیداشون کرد».
به گفتۀ تایکی واتانابه، مالک ۴۵ سالۀ کافه، دوشیزه هیگاشیکوکوبارو یکی از بیش از ۲۰۰ مراجعی است که هرهفته از این در وارد میشوند و در سکوت کافه مینشینند.
طبقۀ اول کافه که بالای پلکانی کوچک قرار دارد، هفتسال پیش افتتاح شد؛ پناهگاه آرامی است شامل صندلیهای تکنفره، میزهای چوبی قدیمی، گیاهان سبزِ جنگلمانند و دیواری پر از قفسههای کتاب که با صدای آرامبخشِ جریان آب از یک آکواریوم تکمیل میشود.
آقای واتانابه گفت: «قبل از افتتاح اینجا، توی کافۀ دیگری کار میکردم. با اینجا خیلی فرق داشت؛ شلوغ و پرسروصدا. واقعاً دلم میخواست خودم جایی آرام و ساکت باز کنم. سکوت برای مردمی که توی شهر زندگی میکنند، بسیار اهمیت دارد».
مراجعهکنندگان اجازۀ صحبت ندارند، اما در استفاده کردن از وسایل الکترونیکیای مثل تلفن (بدون صحبت کردن) اغلب مجازند؛ که نشان میدهد مسئله بیشتر دوری از اضطرابِ ارتباط انسانها است تا خاموش کردن تلفن.
آقای واتانابه افزود: «طبق قانون نمیتوانید صحبت کنید، باید نوشیدنی سفارش دهید و نوشیدنیتان بیش از دو ساعت طول نکشد. اگر لازم شود ارتباطی داشته باشید، میتوانید در نوتپد بنویسید. بیشتر مردم تنها میآیند و کتاب میخوانند، کار میکنند، مینویسند، نقاشی میکشند یا از انجام یک سرگرمی لذت میبرند. انگشتشمارند آنهایی که کاری نمیکنند. اینطوری امور روزمرهشان را فراموش میکنند و میگذارند مغزشان کمی در سکوت فرو رود».
نمونۀ دیگری از فعالیتهای اینچنینی در ژاپن، جشن عروسی زنانه است: شرکت سرکا ترول برای خانمهای مجرد فرصتی فراهم میکند تا بدون شوهر، جشن عروسی بگیرند، یک جشن دو روزه در کیوتو.
لباس عروسی ویژه، مراقبت زیبایی، شام، مدل مو، لیموزین، اقامت در هتل و آلبوم عکس بخشی از مراسم جشن است که به عروس ارایه میشود و قیمت آن از حدود ۱،۶۶۶ پوند شروع میشود.
به گفتۀ آکایی ناتسومی از سرکا ترول، از زمان شروع این طرح در سال گذشته، بیش از ۱۰۰ زن ازدواج زنانه را تجربه کردهاند.
او گفت: «زنان میخواهند جشن زنانه را تجربه کنند تا رؤیاهایشان تحقق یابند؛ این کار را برای خودشان میکنند».
«امروزه زنان روشهای بسیار متفاوتی برای زندگی دارند. همه نمیخواهند ازدواج کنند اما با این وجود، بسیاری از زنها دوست دارند لباس عروسی بر تن کنند، همان لباسی که در بچگی در خیال میپوشیدند. این کار دارد رونق مییابد. خیلی از زنها آنقدر خوشحال و متأثر از این تجربه هستند که اشکشان جاری میشود».
شوقِ به تنهایی مفهومی نو در ژاپن نیست. این کشور وطن حدود ۳.۶ میلیون هیکیکوموری۲ است؛ نمونهای افراطی از افراد عزلتنشین که کاملاً از جامعه کناره میگیرند.
همزمان با افزایش ژاپنیهای تنها، آمار ازدواج و تولدْ پایین میآید. این امر دولت را بر آن داشته است تا خود وارد عمل شود و برای دوری از بمب ساعتیِ جمعیت، نسلهای جوانتر را به همسریابی ترغیب کند.
با این همه، بهنظر میرسد که این ملت از ارتباط شرم دارند و طبق آمار موسسۀ ملی پژوهش جمعیت و امنیت اجتماعی۳، از هر چهار مرد مجرد ژاپنیِ ۳۰ ساله و مسنتر، یکی اظهار کرده که هرگز وارد رابطهای نشده است.
به گفتۀ یوکیکو اوچیدا۴، استادیار روانشناسی فرهنگی و اجتماعی در مرکز تحقیقات کوکورو۵ در دانشگاه کیوتو، جوانان ژاپنی به شکلی روزافزون با فشارهای ناشی از روابط صمیمی دست به گریبان بودهاند و این مسئله تمایل کنونی به فعالیتهای تنهایی و مقبول اجتماعی را در پی داشته است.
وی گفت: «برایشان دشوار است که در روابط اجتماعی مستقل عمل کنند؛ ازاینرو بهدنبال موقعیتهای مستقل و مورد تأیید جامعه میگردند. شاید فشار روابط صمیمیْ ناشی از انگیزۀ پایینتر جوانان برای موفقیت اجتماعی و امنیت پایین در بازار کار باشد».
پینوشتها:
[۱] botchi-zoku
به پیروان خردهفرهنگی گفته میشود که به تنهایی علاقهمندند و اینگونه حس رضایتمندی را در خود ایجاد میکنند.
[۲] Hikikomori عبارتی ژاپنی است که اشاره به انزوای اجتماعی دارد.
[۳] National Institute of Population and Social Security Research.
[۴] Yukiko Uchida
[۵] Kokoro Research Centre
ترجمۀ: نجمه رمضانی | مرجع: Telegraph
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
۱. ایدههایتان را عملی کنید
همهی ما در این دوران با ایدههای زیادی که هر روز ذهنمان را اشغال میکنند درگیر هستیم و اکثرا این تصور را داریم که ایدههای ما در نوع خود بهترین هستند. بهتر است برای اجرای یکی از ایدهها تصمیم جدی بگیرید و آن را عملی کنید تا هم ایدهی خود را مورد آزمایش قرار دهید و هم تجربیات جدید عملی بیاموزید.
۲. تمرکز کردن را فراموش نکنید
باز هم صحبت از افکار و ایدههای مختلف است. سعی کنید زمینهی کاری خود را مشخص کنید و زمان روزانهی خود را صرف کاری واحد و متمرکز کنید. تصمیم نهایی را بگیرید و با تمرکز روی هدفی خاص کار کنید.
۳. پشتکار، مهمترین عامل موفقیت
از شکست خوردن نترسید. یاد بگیرید که بعد از هر شکست با قدرت به کار خود ادامه دهید و به این نکته توجه داشته باشید که هیچ انسانی کامل و بی عیب نیست. همهی افراد موفق دنیا پیروزیها و موفقیتهایشان را پس از شکستهای فراوان بدست آوردهاند.
۴. کار کردن زیاد عامل موفقیت نیست، اما مزیتهای زیادی دارد
در این دوران از حداکثر انرژی برای کار کردن استفاده کنید. کار کردن زیاد و سخت اگر هم به موفقیت نرسد، نکات زیادی را به شما آموزش میدهد. هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر یاد میگیرید و بهتر با مشکلات دست و پنجه نرم میکنید. کار کردن زیاد در کنار کار کردن هوشمندانه، یک ترکیب عالی برای موفقیت میسازد.
۵. اخلاق کاری را بیاموزید
شما حدود ۲۴ درصد از زمان زندگی را به کار کردن مشغول هستید. سعی کنید در زمان و محل کار اخلاقی مناسب و اجتماعی داشته باشید. به طور کلی کسی باشید که به دلیل اخلاق خوبتان، هر کسی آرزوی کار کردن با شما را داشته باشد.
۶. همیشه در حال یادگیری باشید
هیچ کس نمیتواند ادعا کند که در مورد همه چیز اطلاعات دارد. نقل قولی از سقراط میگوید :"بزرگترین دانش آن است که بدانیم چیزی نمیدانیم". سعی کنید هموراه در حال یادگیری باشید. شبکهی دوستان و آشنایان خود را بزرگتر کرده و سعی کنید از هر فردی مطالب جدید بیاموزید.
۷. انتظارات را شفاف کنید
در موارد کاری مشخص کنید که چه انتظاراتی از طرف مقابل (چه کارفرما و چه پیمانکار) دارید. بعلاوه سعی کنید به اطرافیان نشان دهید که چه انتظاراتی میتوانند از شما و تیم کاریتان داشته باشند.
۸. جلسات کاری را کوتاه برگزار کنید
اغلب جلسات کاری طولانی مدت، خسته کننده هستند و بعلاوه نتایج مثبتی نیز ندارند. سعی کنید جلسات کاری ۱۵ دقیقهای را در برنامهی خود قرار دهید و به تیم خود و همکارانتان نیز بیاموزید که در کمترین زمان به نتیجهگیری برسند.
۹. برای مدیریت کردن نیاز به مدرک و عنوان ندارید
اگر علاقه به مدیریت و رهبری دارید، سعی کنید روحیهی آن را در خود ایجاد کنید. برای رهبری یک گروه، رفتار شما و تاثیرگذاریتان مهم است، نه مدرک تحصیلی. بسیاری از مدیران موفق هیچ گونه تحصیلات مدیریتی ندارند اما به گونهای رفتار میکنند که تاثیرات زیادی روی تیم تحت رهبریشان دارند.
۱۰. اولین قرار، بیشترین تاثیر را دارد
سعی کنید در اولین قرارهای کاری و شخصی به بهترین نحو ظاهر شوید. اولین تصویری که از شما در ذهن افراد ثبت میشود، بسیار مهم و تاثیرگذار است.
۱۱. وقت، طلاست
درس های با ارزشی که باید در بیست تا سی سالگی بیاموزید
همهی ما این عبارت را بارها و بارها شنیدهایم اما متاسفانه کمتر به آن عمل کردهایم. باید به این نکته پی ببرید که زمان شما در این دنیا محدود است و به خصوص در دوران ۲۰ تا ۳۰ سالگی باید بهترین استفاده را از زمان ببرید و با وجود میل باطنی، زمان کمتری را به تفریح اختصاص دهید. افراد زیادی هستند که دوست دارند به گذشته سفر کنند و از زمان خود به بهترین نحو استفاده کنند تا موفقیتهای بیشتری در زندگی کسب کنند!
۱۲. بیهوده بحث نکنید
تنها دربارهی مواردی که فایدهای برای آیندهی شخصی و کاری شما دارد بحث کنید. بسیاری از افراد تنها برای اثبات خودشان با شما بحث میکنند و بحث و گفتگو با این افراد تنها وقت شما را از بین میبرد.
۱۳. بهترین مشوق و انگیزه دهنده، خودتان هستید
بسیاری از اوقات از اطرافیانمان انگیزه میگیریم یا نیاز به تشویق شدن توسط آنها داریم. سعی کنید برخی اوقات خودتان به خودتان انگیزه دهید. میتوانید بعد از موفقیتهای کوچک به خودتان جایزه دهید و از این اتفاق خوشحال باشید.
۱۴. هدف نهایی را مشخص کنید
برای این مورد وقت بگذارید و در همین ابتدای مسیر کسب و کار، هدف نهایی خود را مشخص کنید تا با نظم و هماهنگی بیشتری به سمت آن حرکت کنید.
۱۵. بی تعصب باشید
سعی کنید نظرات و اعتقادات محکمی داشته باشید. اما هیچ گاه در برابر تغییر مقاومت نکنید و بیاموزید که ممکن است ایده و نظر شما اشتباه باشد. همیشه برای تغییر آماده باشید.
۱۶. تصمیمات را بر پایهی عقلانیت و اطلاعات دقیق بگیرید
در زمانهای تصمیمگیری در محیط کار یا برای توجیه تصمیماتتان از دلایل منطقی و عقلی استفاده کنید. هیچ مدیری دوست ندارد که شما تصمیمی را تنها به خاطر علاقه در کسب و کار او اعمال کنید.
۱۷. نسبت به دنیای اطراف، بینش منطقی و دقیق داشته باشید
این که بتوانید نیاز افراد و جامعه را بیابید، در موفقیت ایده و کسب و کار شما بسیار مهم است. سعی کنید با بینش دقیق به اطراف خود بنگرید و به دنبال اهداف و ایدههای جدید باشید.
۱۸. بزرگترین سرمایهی شما سلامتی است
سلامتی مهمترین و بزرگترین سرمایهی انسان است و تا زمانی که آن را از دست ندهید به ارزش آن پی نخواهید برد. برای سلامت خود و خانواده ارزش قائل باشید و به این نکتهی ساده توجه کنید که اگر سالم نباشید، نمیتوانید به خوبی کار کنید پس سلامتی را به کار ترجیح بدهید.
۱۹. صداقت را فراموش نکنید
صداقت و درستکاری مواردی هستند که باید همیشه آنها را سرلوحهی کار خود قرار دهید. حتی اگر اطرافیان نیز دروغهای ما را نفهمند و به ما اعتماد کنند، این ما هستیم که باید همیشه با وجدان خود درگیر باشیم.
۲۰. عشق و خانواده، مهمترین مسائل زندگی هستند
عشق ورزیدن را بیاموزید و بدانید که عشق میتواند مهمترین انگیزه و محرک برای موفقیت باشد. در هر تصمیمی، خانواده را در اولویت قرار دهید و فراموش نکنید که تلاش شما برای موفقیت، همیشه برای راضی و خوشحال کردن خانواده است.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان